مرموز

مرموز

خودمم هنوز خودمو نشناختم!
مرموز

مرموز

خودمم هنوز خودمو نشناختم!

چپ

از سرکار اومدم و اول این کاری که کردم مانتو و مقنعه مو شستم بعدشم نوبت خودم بود حالا هم با یه بستنی نونی نشستم رو تختم و دارم اینجا مینویسم. 


احساس سبکی و حال بهتری دارم.  دوست داشتم اون بغضم حداقل تو یه مکان زیارتی شکسته بشه،  اوج آرزوم حرم امام رضا بود که به حداقلشم نرسیدم.  عیب نداره مهم اینه که حالم خوبه. 


دیروز کلی گشتم تا تونستم مطب دکتری که چشمامو عمل کرده بود پیدا کنم،  رفته نیاوران...  یعنی خیلی خیلی دور..  ولی خوب چاره ای نیست باید برم.  آخرین باری که رفتم اواسط دوران کارشناسی بود. 

همیشه قبل از اینکه برم مطبش به این فکر میکنم اگه پیشنهاد عمل مجدد یا تزریق سم برای فلج کردن عضله رو بده چه تصمیمی میگیرم؟  از اون تصمیمای سخته...  از اونا که انقدر باید آمادگی روحی داشته باشی که اگه نتیجه بد شد بتونی بپذیری. 

همیشه به این فکر میکنم اون موقع توی سیزده سالگی چقدر شرایطم بد بوده که با تمام وجود عمل رو پذیرفتم و حتی یک لحظه به اینکه نتیجه چی میشه فکر نکردم ولی الان فرق میکنه وضعیتم اونقدا هم بد نیست...  بهتره بزارم وقتی دکتر پیشنهاد داد بهش فکر کنم..  دکترمم مثل خودم پیر شده دیگه حتما کمتر ریسک میکنه. 


امروز همکارم داشت درباره چپ بودن چشم یکی از نماینده های شهرها صحبت میکرد..  دیگه خیلی وقته که ناراحت نمیشم،  میدونم اگه میدونست منم قبلا به صورت آشکار و الان خدا رو شکر به صورت مخفی این مشکل رو دارم،  جلوی من دربارش حرف نمیزد..  ولی حرفش منطقی بود،میگفت نمیدونم به کدوم چشمش باید نگاه کنم.   ارتباط چشمی توی افراد مبتلا به انحراف خیلی سخته..  عادتی که هنوزم برای من مونده اینه که وقتی با یکی حرف میزنم همش سرم پایینه و نمیتونم ارتباط چشمی برقرار کنم. 


بستنیم آب شد..  برم بخورمش

نظرات 2 + ارسال نظر
مَن‌ها پنج‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:45 ق.ظ http://manha.blogsky.com/

نگران چشمهای قشنگت نباش. خوب خوب هستن. خوب خوب می‌شن.

توی پست قبلی وبلاگت نوشتی کسی به فکرت نیست یا نگرانت نمی‌شه. چرا اینطور فکر می‌کنی؟ من واقعن هر چند گاهی به وبلاگت سر می‌زنم و از حال و احوالت با خبر می‌شم. اگه بنویسی خوشحال می‌شم و ننویسی نگران می‌شم. من یه آدم پست سیمهای اینترنتم. دلیلی نداره دروغ بگم یا خالی ببندم.

امیدوارم پر از احساس خوب باشی همیشه.

+ من هم احوالم خوش نیست می‌رم کتاب فروشی.

سلام. ممنونم از لطفتون.

آدمای اینجا حضورشون مثل سایه ست.. یا خود برهنشونن یا پر از نقابند.. به این فضا دلگرم شدن به نظرم اشتباهه، با اینکه اینجا دوستان بسیار خوبی دارم ولی یک دوست واقعی در دنیای حقیقی رو ترجیح میدم



منم برای شما آرزوی موفقیت دارم.

زری دوشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 06:42 ب.ظ http://asemam-abri.blogsky.com/

کی میخوایم به جایی برسیم که این ظاهر بینی از بین بره ..بابا قابلیت های دیگه ای داری شما که این مشکلت اصلا نباید به چیم بیاد

سلام، حرفت کاملا متین...
یادمه چند ماه قبل عمل چشمم، قبل از اینکه این دکتر رو پیدا کنیم یکی معرفیمون کرد به یه دکتر که مطبش تو کرج بود اون روز رو با جزئیات یادمه... تخصصش قرنیه بود... منو که معاینه کرد عصبانی شد توپید به بابام که چرا پیگیر وضعیت این بچه نبودید... دختر بچس ها!

راست میگفت دختره و زیباییش... نمیتونی بگی اهمیت نداره... البته که مشکل فقط زیبایی نبود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد