ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
31 |
دیشب یه جورایی هم مراسم پاگشا بود و هم عید دیدنی. دخترعمه جان با شوویش به همراه پدر و مادر و برادرشان تشریف فرما شدند منزل ما. عموجان کوچیکه و پسرشان هم بودندی( چه خوب بود اگه ابنطوری حرف میزدیم)
پدر ما هم به دختر عمه و شوهرش یک ربع سکه داد ( یعنی به هر کدوم یکی جمعا دو تا) به پسر عمه و پسر عمو هم نفری پنجاه هزار تومن عیدی!!! . تازه شام هم بردشون رستوران.. دویست هزار تومن پول غذا داد. بلند شین بیان خونه ما عید دیدنی.. والله به خدا.. الان واقعا جا داره بگم یا ابی ماذا فاذا؟
به برادران عزیزم حق میدم ناراحت باشن مخصوصا وقتی که سر پول گرفتن از پدر باید...
پ ۱. فکر اینکه فردا باید برم سرکار واقعا ناراحت کنندست
پ۲. امسال هم به سرعت در حال گذشتنه.. همین دیروز سال تحویل بودا!
پ۳. دیشب دوستم پیام داده که از اون یکی دوستم حرصش میگیره.. میگم چرا؟ میگه آخه این انگشت کوچیکه ما هم نبود الان رفته تو بانک کلی حقوق میگیره.
حسادت کلمه بهتریه تا حرص.
پ۴. از این خاله بازیای عید متنفرم. امروز میریم خونه یکی بعد فرداش اون میاد.. بعد صد بارم تو مهمونیای مختلف همدیگیرو میبینیم! فقط خوبیش اینه که حداقل یه عیدی هست یادمون نمیره فک و فامیلمون رو