ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
31 |
این قضیه زندگی و فکر کردن دست از سر من برنداشته. از فکر کردن به زندگی که به جایی نرسیدم الان بیشتر به اخلاق و رفتارای خودم فکر میکنم.
یه مورد جالب در مورد خودم کشف کردم. امکان نداره، یعنی امکان نداشته من یکی رو دوست داشته باشم و اونم حس متقابلی به من داشته باشه.. و امکان نداشته، کسی من رو دوست داشته باشه و من حس متقابلی بهش داشته باشم. نمیدونم چرا؟؟ بخوام مثال بزنم بیشتر از تعداد انگشت های دو دست میشه!! آخریش هم امروز.. دخترک بیچاره که مسئول قرعه کشی بود بین اون همه آدمی که وایستاده بودن و منتظر؛ هر دفعه که میخواست اسمی رو برداره ، بلند بلند آرزو میکرد که اسم من باشه.. بارها تو مسایل مختلف ازم حمایت کرده.. بارها پیام داده، که من ، دوست خیلی خوبیم براش، یا بی هوا بغلم کرده( من شدیدا از این مورد متنفرم!!) اما من هیچ حس خاصی بهش ندارم. نمیدونم چرا؟ البته خیلیا هستند که من دوست دارم ، دوست باشیم با هم، اما اونا من رو قبول نمی کنند.. این یکی از مهم ترین علت های تنهایی منه.
واقعا چرا اینطوره؟؟
فکر می کردم دوتا دوست وبلاگی هست که دوست دارم یه روزی واقعی بشن. یکیش شمایی.
اونم که احتمالا متقابل نیست.
منم یه دوستی داشتم بغلم میکرد جلو ملت، دوست نداشتم این رفتارش رو.
حس می کنم چون احساساتم رو میپوشونم، برا همین با آدم هایی که زیاد اهل بروز احساسات و هیجانات هستن، جور نیستم.
دوست دارم بهم محبت کنن، ولی... نمیدونم چه اخلاقی ست در من!
کلا اخلاقای متضاد زیاد داریم.. معلوم نیست چمونه