مرموز

مرموز

خودمم هنوز خودمو نشناختم!
مرموز

مرموز

خودمم هنوز خودمو نشناختم!

رفیق

من امروز تازه درک کردم میگن دندون درد یعنی چی! قبلا فکر کردم میدونم ولی خیال باطل بود همش.

از دندونپزشکی که اومدم بیرون فقط دلم میخواست بخوابم کف خیابون و یه ماشین از روی دهنم رد شه! تازه بی حس بود! 

سرپرستمون خیلی مدارا کرد که من دو ساعت وسط واحد راه میرفتم از درد و هیچی نمیگفت تازه هی دلداری هم میداد بهم :))

الانم زنگ زد گفت شرکت یه سری بلیط تئاتر داده به سرپرستا و مدیرا.. میخوام تو رو با خودم ببرم فقط هیچ کس نفهمه :) 

گاهی فکر میکنم کاش بهترین دوست و رفیقم سرپرستم نبود اون به راحتی مسائل دوستی از کارش جداست اما برای من سخته درک این موضوع، در توبیخ و تنبیه و تشویق ذره ای فرق بین هیچ کس نمیزاره حتا امروز به گواه موارد گذشته میدونم هیچ امتیازی برای من قائل نشده و هر کدوم دیگه از بچه ها بود و دندون درد داشت دلداریش میداد و میزاشت مدتی از کار فاصله بگیره.. بارها سرکار اختلاف داشتیم و بعد تایم کار شده همون دوست و رفیق همیشگی و من هنوز به خاطر اون اتفاق کاری ازش ناراحت بودم که بهم گفته جدا کنم کار و دوستی رو..

از مهربونی و حمایت گریش هر چی بگم کم گفتم، شخصیت قوی و زندگی با هدف، شجاع... 

گاهی از دستش ناراحت میشم ولی تحمل دوریش و قهر کردن اینا رو ندارم،  سریع خودم میرم و دوباره وصل میکنم همه چی رو. تنها دوستیه که دارم. 

نمیدونم چطوری باهم دوست هستیم... از لحاظ شخصیتی دو سر یه طیفیم اون به شدت برونگرا و من به شدت درونگرا.. در همه چی متضادیم! و تفاوت اصلیمون اینه که  سرپرست بسیار جذاب و زیباست... 

امکان نداره جایی بریم و توجه طیف مذکر رو به خودش جلب نکنه! حتا در بلاد کفر! 


به خاطر حضورش تو زندگیم و تاثیرپذیری بالای من، خیلی عوض شدم خیلی از عقایدمو به خاطر تجربه های جدید از دست دادم

این تغییر برام گاهی خوشایند نیست و دلم برای خود قدیمیم تنگ میشه ولی نمیتونم قید دنیای جدیدی که باهاش رو به رو شدم رو بزنم... نمیدونم... از داستان دوستیمون هم میشه یه کتاب نوشت بس که پر فراز و نشیب بوده این آشنایی تا الان که شده رفاقت. 

از دندون درد رسیدم به دوستی ! میگم دندون درد آدمو نویسنده میکنه.. :)



نظرات 5 + ارسال نظر
سوگل دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1398 ساعت 11:46 ب.ظ http://Www.blogso.blogsky.com

الان حال دندونت چطوره بعداز این نویسندگی؟

خوبه دردش یادم رفته :))

مصطفی سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1398 ساعت 12:20 ق.ظ http://o-life.blogfa.com

دوستی تون پایدار و مفید :)

مرسی

دیانا سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1398 ساعت 01:36 ق.ظ http://Mohiig24.blogsky.com

کاش سرپرستای خوابگاه ما هم اینطوری بودن هشتگ زندگی دانشجویی خر است

من تجربه خوابگاهو نداشتم ولی دوست خوابگاهی بسیار داشتم! سرپرست خوابگاهها خشک و انعطاف ناپذیر بودن اون موقع ها حالا نمیدونم الان چه تغییراتی داشتن البته نه همشونا

دیانا چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1398 ساعت 03:03 ق.ظ http://mohiig24.blogsky.com

یه سرپرست گل داشتیم که استعفا داد چون پسرش امسال مدرسه رو شروع کرد . من ترم یکم ولی همین دو ماه کافی بود که بفهمم چقدر ماهه . یه سرپرست متوسط داریم بعضی وقتا خوبه بعضی وقتا نه و یه خانوم پیره که خیلی بد عنقه و داستان داره . یه دونه جدیدم از امشب اومده که خیلی مقرارتیه و فعلا هنوز بیش از این نمیشناسمش

خوبا زود میرن :/
اگه بتونی یه رابطه خوب باهاشون پیدا کنی که خیلی سیاست مدارانه و عالیه و به درد آیندت میخوره :)
اگه نه که کاری نکن لج کنند باهات مخصوصا اونی که گفتی سنش بالاست

فرهاد یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1398 ساعت 08:32 ب.ظ http://bivajeh.blogsky.com

سلام،خیلی خوبه ک باهاش دوستی،اختلاف نظر توی کار طبیعیه،سعی کن باش دوست بمونی...

گاهی حس میکنم خیلی زیاد دارم برای این دوستی تلاش میکنم.
نمیدونم کارم درسته یا نه؟ اخه دیگه کسی نمونده..

ببخشید سلام :)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد