مرموز

مرموز

خودمم هنوز خودمو نشناختم!
مرموز

مرموز

خودمم هنوز خودمو نشناختم!

خوب شو

خوب اول لازم بود یه نگاه بندازم ببینم تا کجا گفتم.. حافظه ندارم دیگه.

عصر چهارشنبه بود که به سرپرست جان گفتم دیگه نمیخوام بیام سرکار.. گفتم حالم خوب نیست و نمیدونم چمه.. گفت برو دو روز مرخصی استراحت کن، حالت خوب بشه و برگرد..


این دو روز رو به پیشنهاد مادر رفتیم رشت. خونه اقوام مادری. خوب بود حالم خیلی.. توی اون جمع توی اون ادمها خیلی حس خوبی داشتم.. خواب راحت شبانه.. بی استرس، بی بداخلاقی...

امروز برگشتیم، دوباره استرس برگشت دوباره همون آش همون کاسه. 

حالا فردا باید حالم خوب باشه حتا اگه حالم خوب نیست! :)


یادش به خیر، اون اوایل که میرفتم سر کار از شب قبل لباسامو آماده میکردم، اطو میزدم، کفشمو واکس میزدم..

الان ده دقیقه قبل از اینکه سرویس بیاد از خواب بیدار میشم و هر چی جلو دستم باشه میپوشم.. :)) کتونی سبز با لباس فرم آبی کاربنی و مقنعه مشکی  نپوشیدم در این حد ضایع ولی دور نیست اون روز :/

میترسم انقدر ناشکری کنم که همین چندرغاز یا قاز (نمیدونم کدوم درسته) رو از دست بدم و بمونم کنج خونه.


باید حالم خوب بشه.. باید!


نظرات 2 + ارسال نظر
Icesmile یکشنبه 17 آذر‌ماه سال 1398 ساعت 10:53 ب.ظ http://T.me/icesmile

"باید"
و چه بایدِ دردناکی

آسایش دوشنبه 18 آذر‌ماه سال 1398 ساعت 08:37 ب.ظ http://2906.blogsky.com

عزیزم از زمانی که نت ها قطع شد دارم وبتو میخونم ... جالبه خیلی ها اینجا یه ریشه ای در گیلان دارن
خودم انزلی هستم

خوبی قطعی نت این بود که من با خواننده های زیادی آشنا شدم

من از طرف مادربزرگ گیلانی و از سمت پدربزرگ مازندرانی هستم (مادری البته)
پدری هم ریشه در کاشان داریم اما من فقط یکبار کاشان رفتم و اونجا کسی رو نداریم.

بندرانزلی رو هم خیلی دوست دارم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد