واقعیتش میخواستم الان یه چیزای دیگه ای اینجا بنویسم که نظر میم عزیزم در پست قبل من رو از اون حالو هوای ناراحت بیرون آورد و یاد یک عالمه خاطره انداخت ... ممنونم دوست خوبم
خوب من بچه وسطی خانواده ام و دو تا برادر دارم ... و اکثرا همبازی برادر بزرگترم بودم که تاثیرشو داشته مثلا من عاشق فوتبالم و کارای مردونه ، حتی لباس پوشیدنم ...
بچه که بودیم من شاگرد داداشم بودم یعنی هر کاری میکرد من مثل شاگرد بغل دستش می ایستادم و کسب علم می کردم
یادمه یه بار یه قورباغه رو گرفت و زنده زنده عمل جراحیش کرد ، منم کمک جراح بودم ( به علت چندش آور بودن بقیه رو تعریف نمیکنم)
سوسک ها رو با زره بین می سوزوند واقعا بوی بدی داشت ، مگس رو میگرفت یه بالشو میکند بعد ولشون میکرد. یه بارم یه مار گرفته بود با هم دیگه میزاشتیمش تو آفتاب تا زهر دار بشه . من تو تمام این کارا همراهش بودم جالبه که نمی ترسیدم البته من هیچ وقت وقتی داداش بزرگه کنارم باشه نمیترسم
خودمم به تنهایی از این کارا زیاد داشتم ، عاشق خراب کردن لونه مورچه ها بودم هر جا میدیدم لونه مورچه هست شلنگ آبو برمیداشتم و به سیل می بستم خونشونو ، یا اینکه یه مورچه رو یه کم له می کردم و میزاشتم سر راه یه مورچه دیگه تا اون با خودش ببرتش ، واقعا از دیدن این صحنه لذت می بردم
تفریحم این بود که بعداز ظهرا با سرند و یه کم دونه تله درست کنم و کفتر بگیرم ... یا اینکه با سنجاق قفلی و نخ و یک کم نون سرش ، تو حوض ننه جان قورباغه شکار کنم .
یه بار یادمه رفته بودم لنگردود من با نخ و قلاب توی یک دریاچه محافظت شده برای ماهی ها ، یه ماهی گرفتم که یهو نگهبان فهمید افتاد دنبالم ، بعد من بدو نگهبان بدو
دیگه جونم براتون بگه ، کشتن حلزون ها گرفتن ملخ دزدین تخم مرغ مرغا ... بگم بازم؟
منی که الان مدافع حقوق حیواناتم ، در کودکی کلی این بدبختارو اذیت کردم
یادمه رفته بودیم شمال ، نمیدونم چند سالم بود دقیقا ولی یادمه که کوچیک بودم . اونجا گربه زیاد بود یهویی هوس کردم که یک گربه داشته باشم و یه طناب به گردنش ببندم و با خودم ببرمش این ور اون ور ... نمیدونم اون موقع توجیه شده بودم که اون حیووونی که طناب میبندن گردنش میبرن این ور اون ور سگ است نه گربه یا نه؟! به هر حال هوس کرده بودم دیگه...
رفتم تو نخ گربه ها و مسیر رفت و آمدشون ، اونجا یه محوطه ای داشت که به خاطر اینکه جداش کنن به جای نرده از نی استفاده کرده بودن ، یه جا نی نداشت و یه محفظه ای به وجود اومده بود که گربه ها ازش رد میشدن ، منم با دوتا بند شیرینی تله درست کردم و گذاشتم اونجا ( فکر کنم این کارا رو از بابابزرگ خدابیامرزم یاد گرفته بودم البته مطمئن نیستم) .
بعد از ظهر دیدم که صدای جیغ و داد یه حیوون میاد ... رفتم دنبال صدا ، فهمیدم یه مرغ توی کانال فاضلاب گیر کرده ، دایی مامانم هم اومد تا حیوون بدبخت رو نجات بده ، نزدیکتر که رفتم دیدم مرغ نیست که گربه است!! دایی مامانم یه چاقو آورد تا بندایی که دور بدن حیوون بود رو ببره تا بتونه بره .. گربه هه از تله من رد شده بود و از اونجایی که نی هایی که تله رو بهش بسته بودم پوسیده بود ، موقع فرار نی هم باهاش کنده شده و گربه هه هم موقع رد شدن از کانال اونجا گیر کرده بود ..
خلاصه دایی مامانم نتونست به خاطر وحشی بازی گربه، بندهای شیرینی رو از دور بدنش باز کنه فقط تونست از اونجا درش بیاره ...
ما برگشتیم تهران ، تا یه مدت وقتی دایی مامانم زنگ میزد میگفت به مرموز بگید گربت با بند اینجاست
وقتی بزرگتر شدم همیشه دعا میکردم گربه هه نر بوده باشه نه ماده ، آخه بند خیلی محکم به دور بدنش و شکمش بسته شده بود.
وقتی مبتلا به انگل گربه شدم ، تو تمام مدت بیماری همش به اون گربه فکر میکردم ... امیدوارم منو بخشیده باشه
کاش میدونستم چی شد که اینطوری شد؟ وقتی به گذشته نگاه میکنم به خودم میگم این من بودم؟؟ واقعا من این کارو کردم؟ پس چرا الان نمیتونم ... مگه میشه عرض یک ماه یک نفر 360 درجه تغییر کنه ... همه اون اصولی رو که میدونست درسته اطمینان داشت بهشون زیر پا بزاره حتی اعتقادم دیگه نداشته باشه ... 100 درصد میدونم که تو اشتباهم تو یک مسیر غلط ... ولی انگار ادبار بهم رو کرده ، انگار طلسم شدم
دیشب شب قدر بود : من دعای جوشن کبیر رو برداشتم به ده که رسیدم دیدم که نمیتونم اصلا، بستم گذاشتم کنار ... خیلی سنگینم خیــــــــــلی
گفتم سوالم رو از یکی از کارشناسهای پاسخگوهای آنلاین دینی بپرسم ... بهش میگم من نمیدونم چرا اینطوری شدم حتی نماز نمیتونم بخونم میگه یعنی چی دو رکعت نماز انقد سخته؟؟
درکم نکرد ، نه دو رکعت نماز انقد سخت نیست ... وضو می گیرم سجادمو پهن میکنم اما اصلا نمیتونم پاشم و نماز بخونم ... شاید هیچ کس منو درک نکنه ، شاید پیش خودتون بگید چه مسخره ، ولی باور کنید خیلی بده ، احساس یک تیکه سنگ رو دارم
ای خدا .. چرا اینجوری شدم
برای من بعضی چیزا قابل درک نیست ، یعنی هرچی هم فکر میکنم بهش متوجه نمیشم و جوابی براش پیدا نمیکنم!
مثلا خیس کردن دمپایی WC و اینکه چطوری وقتی اون خیسه ، بعضی ها میتونن بپوشنش، بدون اینکه احساس خاصی داشته باشن؟
یک سوال دیگه هم جدیدا تو ذهنم شکل گرفته اینه که : توی این سطلهای بزرگ که شهرداری گذاشته ، گنج هست طلا هست چی هست که روزی حداقل 10 بار توسط افراد جست و جو میشه؟
یک سوال مهم دیگه هم هست ! این که چرا هرچی کارای من زیاد میشه تنبلی ام هم زیاد میشه؟
چرا بعضی ها وقتی که تلفنی باهاشون صحبت میکنی مهربونن و رو در رو خشن و بلعکس؟
چرا من همیشه سر شونم پاره میشه؟
چرا وقتی من به بابام میگم : بابا چرا هرچی من میخواستم بهت زنگ بزنم تو گوشی رو بر نمیداشتی؟؟ بهم میگه حالت خوبه؟
چرا واقعا چرا؟؟
سلام علیکم
الف )روزها رو خیلی معمولی پست سر هم میان . منم روال زندگیم الان مثل کسی شده که نوار قلبش نشون میده که مرده!! یعنی یه خط صاف ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .
ب) دیروز یکی از بچه ها از پایان نامش دفاع کرد ، خیلی دلم میخواست برم اما کلاس زبان داشتم انقد شهریه اش زیاده که حیفم میاد غیبت کنم پولم هدر بره و گرنه علاقه خاصی ندارم به زبان ... بگذریم ، شد 18.92 از 19 چون مقاله نداشت ... خیلی عالیه خوش به حالش ، البته یک شانس بزرگ آورد چون داور داخلیش نیومد!!! و یکی دیگه از گروه بازاریابی!!! رو گذاشتن داور داخلی ، نمیدونم شاید رشته مالی و بازاریابی خیلی شباهت دارن ... چون کارشو داده بود بیرون براش انجام بدن مدلشم نتونسته بود توضیح بده ، داور خارجی ازش پرسیده این متغیر چیه گفته نمیدونم !
تازه استاد مشاورش هم نیومده بود و یکی دیگه رو به جای خودش فرستاده بود. این را که میگم فکر نکنید من دارم تو یک از دانشگاههای محلات درس میخونما! نه این یک دانشگاه سراسری ( دولتی ) در تهران است!!!. اون یکی دوستم که توی جلسه دفاع بود این اطلاعات رو بهم داد ، بهم میگفت بیا ما هم یه چیزی سر هم بندی کنیم بگیم! من بهش گفتم ما شانس نداریم نوبت ما که میشه آسمان می تپه
ج) چرا انقد این فیلمای ماه رمضون کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش داره؟ سه ساعت راه رفتن ، رانندگی کردن و حرفای بیخود رو نشون میده ،آخه انقدم فیلم آبکی میشه؟ دقیقا مثل ستایش 2 میمونه که به شعور مخاطب توهین میکنه فکر نکنم کسی بتونه توی جهان فیلمی بسازه که توی یک قسمتش هیچ اتفاقی نیفته