-
اراده کردم برم مسافرت
شنبه 21 آذرماه سال 1394 22:41
از وقتی که فهمیدم چند روز تعطیلی توی این ماه هست به مامان اینا گفتم بریم شمال خونه ی فامیلای مادریم که اونجان. چهارشنبه رو مرخصی گرفتم میخواستم عزیزم باهامون بیاد به مامان گفتم بهش بگه ، توی برنامه ریزیم به نظرم مشکلی نبود چون با بابا و ماشین خودمون میرفتیم عزیز هم راحت بود. سه شنبه هفته قبلش درخواست مرخصیم رد شد،...
-
کتاب اتفاقی
شنبه 14 آذرماه سال 1394 19:25
پنج شنبه یهویی قصد کردم برم خونه مادربزرگ. توی مترو از کنار کتابفروشی رد شدم قصد و شوقی برای خریدن کتاب نداشتم اما نمیدونم چرا رفتم تا کتابهارو نگاه کنم. بعدم خیلی اتفاقی یک کتاب خریدم. اصلا نمیدونستم چی هست نویسندش کیه.. جالب اینجاست که از یه کتاب دیگه خوشم اومده بود اما اونو گذاشتم سر جاش و اینو برداشتم و رفتم حساب...
-
سراب
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1394 21:58
فکر کنم قبلا هم قبلا هم کسی بهم گفته بود که روزی در این نقطه می ایستم به نظرم زندگیم یه بازی مسخره است.. حس کسی رو دارم که از بالای ساختمون 5 طبقه پرت شده پایین هنوز به زمین نرسیده و نمیدونه وقتی رسید چه اتفاقی می افته؟ میمیره؟ ناقص میشه؟ نجات پیدا میکنه؟ چه درد و رنجی رو تحمل میکنه؟ شاید یکی از دلایلشم وجود شخصی به...
-
کتلت
شنبه 30 آبانماه سال 1394 18:22
خدا رو شکر خدا رو شکر، امروز حالم خوب بود فردا حقوق میدهند! تازه کلاس کارتیمی! هم دارم.. پس فردا هم جلسه ست.. به قول بچه ها رسما کتلتم! جواب مدیر به نظرم در مورد کتاب خیلی یخ بود! فکر کنم ناراحت شد... ولی الحمدالله کتاب دیگه نداد. دیگه اینکه.. همین.
-
عروسک
جمعه 29 آبانماه سال 1394 08:53
%دیشب تب کردم. خوابم نمیبرد.. الان هم کمی گلو درد دارم +جمعه دو هفته پیش رفتیم پارکینگ پروانه. یه عروسک دیدم خیلی خیلی ازش خوشم اومد. ولی نخریدم بعدش خیلی خیلی پشیمون شدم. دیگه از سن من عروسک بازی گذشته و باید الان دو تا بچه داشته باشم! میدونم! من هیچ وقت تو زندگیم عروسک بازی نکردم و هیچ حس خاصی هم بهشون نداشتم الان...
-
بداخلاق
پنجشنبه 28 آبانماه سال 1394 19:16
دیروز یکی از بچه های سرویس بهم گفت تو چقدر بداخلاق شدی ... راست می گفت امروز هرکاری کردم که سکوت نکنم و حداقل نیمچه لبخند همیشگیمو داشته باشم نشد وسط حرف زدناشون یهو به خودم میومدم که نیستم اصلا توی این دنیا غوطه ورم تو خیالات خودم یک هفته است تو خودمم خیلی ناراحت و بسیار دل شکسته و عصبانی از دست خودم از دست اطرافیان...
-
متوهم
جمعه 8 آبانماه سال 1394 20:41
سلام اینجا نوشته بودم که سوتی دادم و درخواست رو مخابرات منفی کرد بعد نمایندش زنگ زد و کلی داد و بیداد که چرا نامه رو اشتباه زدید و سرپرست هم مجبور شد به جای من عذر خواهی کنه .. این آقاهه لهجه اش و صحبت کردنش منو یاد کسی مینداخت ... تو ایمیل های بعدیم به طرف فقط دو تا گرامی اضافه شد و بسیار سپاسگذارم اما لحن اون با من...
-
:-|
پنجشنبه 7 آبانماه سال 1394 17:34
امروز راننده سرویس حرفی بهم زد که از ظهر هر چی میخوام هضمش کنم نمی تونم من اولین نفریم که سوار میشم و آخرین که پیاده میشم ، وقتی همه پیاده شدند برگشته میگه مرضیه!!! امروز پکری!!! :-| =========================================================================== راست میگفت ، پکرم، و انقدر بدبخت که فقط راننده سرویس فهمید...
-
چرندیات خری که در گوشش یاسین خوانده شد
پنجشنبه 7 آبانماه سال 1394 06:56
دیشب اینجا نوشتم بعدم مجبور به حذف شدم. دوست صمیمی، ندارم. اینجا هم که... الان نشستم منتظر سرویس. ده دقیقه مونده تا رفتن دیروز برای بار دوم بود که عاطی منو صدا میزد برم پیشش، نصیحت کرد.. یاد یه ضرب المثل افتادم! تو گوش خر یاسین خوندن. چرا تموم نمیشه این ده دقیقه... کاش میشد همه چی برگرده به ده ماه پیش.. هوا هم...
-
خداحافظ مینا
یکشنبه 3 آبانماه سال 1394 19:00
+مرغ مینا مامان بزرگم مرد. دیگه رسما تنها شد. امان از وابستگی، یاد روزی افتادم که مرغ مینای خودم مرده بود، چقدر گریه کردم! هنوزم دلم براش تنگ میشه. این مرغ مینا مامان بزرگم خیلی منو دوست داشت، نمیدونم چرا؟ فقط دوست داشت من بهش توجه کنم و باهاش حرف بزنم، تو محیط جدید شروع میکرد به جیغ زدن و وقتی آروم میشد که من میرفتم...
-
آب نمی دیدی و گرنه..
جمعه 1 آبانماه سال 1394 12:14
داشتم نوشته های مهر و آبان پارسال رو تو وبلاگم میخوندم. چقدر عوض شدم.. کاش خدا نمیداد اون چیزایی که میخواستمو، داشته و نداشته های اون موقع می ارزید به داشته های الانم.. گواه میگیرم اون جمله رو که همین جا گفتم مگه میشه از محیط تاثیر نپذیری... الان پول دارم کار دارم روابط اجتماعی دارم، اما کو اون پاکی؟ کو اون صداقت؟ کو...
-
تصمیم درست
پنجشنبه 23 مهرماه سال 1394 21:15
رفتیم با مامان و عزیز یه دور زدیم.. اول دو تا پیرهن برای عزیز خریدیم بعدم جاتون خالی یا به فول شمیم دلتون نخواد رفتیم جیگرکی تا خون از دست رفته من جبران بشه بعدشم چای دارچین و نبات، اونم از یکی از تکیه های امام حسین.. چاییهاش عالیه . امروز از گروه هایی از تلگرام که عضو بودم لفت دادم. احساس کردم وقتمو تلف میکنه.. مگه...
-
دوران افت
پنجشنبه 23 مهرماه سال 1394 14:49
سلام امروز رفتم آزمایشگاه. خیلی شلوغ بود من نفر 396 بودم. مثل بانک بود اول از دستگاه شماره میگرفتی بعد که نوبتت میشد دفترچتو تحویل میدادی میرفتی ته سالن دوباره منتظر میشدی تا اسمتو بلندگو صدا بزنه... وقتی صدات زدن صندوق حساب میکردی و میرفتی طبقه پایین، 22 دو تا کابین خون گرفتن داشت! هر موقع اسمت میومد رو تابلو...
-
اعتراف
چهارشنبه 22 مهرماه سال 1394 00:41
سلام انقدر بعد از ظهر خوابیدم الان خوابم نمیبره، داره خندوانه نشون میده. آخرین قسمتشه داشتم ایمیل هامو چک میکردم دیدم استاد راهنما چند روز پیش بهم ایمیل داده مقاله چی شد؟ یادش به خیر قدیما هر سی ثانیه ایمیلمو چک میکردم شاید جواب سوالاتمو داده باشه، الان سه چهار روز میگذره من نمیفهمم، هی روزگار... خفه کرد منو با این...
-
حبیب خدا
یکشنبه 19 مهرماه سال 1394 20:07
سلام، مهمونی خیلی خوب برگزار شد. ارتباط با آدما حالتو خوب میکنه، هر کدوم از افرادی که اومده بودن کوهی از مشکلات رو با خودشون داشتن اما تو جمع همه میگفتن و میخندیدن انگار نه انگار اینا همون آدمان. منم حالم خیلی بهتره خدا رو شکر، مامانم این چند روز بهم جوشانده پنیرک داد، خیلی خیلی خوب بود، هم گلو دردم خوب شد هم تبم قطع...
-
مبارزه
جمعه 17 مهرماه سال 1394 09:17
فکر کنم این ویروس جدیدا گذرش به بدن لاجون منم رسیده، نصف شب مجبور شدم بلند شم آب نمک درست کنم تا لااقل گلوم یه خورده آروم بشه بتونم بخوابم، الانم شیر داغ دستمه و عسل... ولی هیچ کدوم از اینها مامان رو قانع نخواهد کرد که در تمیز کردن خونه بیخیال من بشه نمیتونه دست تنها، باید تا اونجاییکه میتونم این هفته رو قوی باشم و...
-
مهمونی داریم
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1394 20:09
مامان یکشنبه مهمونی داره، منم امروز برای یکشنبه مرخصی رد کردم، الانم رفتیم کلی خرید کردیم فقط موند میوه و سبزی که اونم شنبه میخریم. فردا هم باید بیفتیم به جون خونه. مامان میخواد فسنجون و خورشت بادمجون و سوپ درست کنه، به نظر من که خیلی زیاده اما خوب مامانه دیگه... بعدشم سفره حضرت ابوالفضل داریم. احساس میکنم دیروز که...
-
استراحت
چهارشنبه 15 مهرماه سال 1394 12:50
الان باید سرکار باشم اما خونم. فقط یک ربع سر کار بودم! بعدش حالم خوب نبود اومدم خونه... بدون اجازه! توی راه هم یک پبامک دادم به جناب مدیر که ببخشید من حالم خوب نبود رفتم! اونم جواب داده.. متاسفم خواهش میکنم استراحت کنید چندشم شد دلم تنگ شده بود، خیلی وقت بود این موقع روز خونه نبودم.
-
کتاب چی بخونم؟
دوشنبه 13 مهرماه سال 1394 22:52
کتاب انسان و سرنوشت رو از کتابخونه گرفتم، اونی که فکر میکردم نبود. دنبال یه کتابم که خودمم نمیدونم چیه.. زنبق دره رو هم که هدیه کرده بودن بهم خوندم خیلی توصیفات طاقت فرسایی داشت اصلا اهل رمان خوندن نیستم مخصوصا عشقی عاشقی که دیگه حرفشو نزن به خاطر همین با این کتابه هم حال نکردم الان کتاب راهنمای نوشتن رو میخونم و...
-
ادامه پست منفی باف
یکشنبه 12 مهرماه سال 1394 21:40
قرار شد تمام داروها قطع بشه ده روز دیگه آزمایش تکرار بشه اونم توی یه آزمایشگاه دیگه به امید آنکه به قول اطبا نتیجه raise بشه. اینم یادگاری سفر مشهد چهارسال پیشه. نباید میرفتم.
-
سکوت
چهارشنبه 8 مهرماه سال 1394 22:26
امروز همه از سکوت من حرف می زدند... از صبح که همکاران چند بار این موضوع رو یاد آوری کردند بعد نوبت به معاون مدیرعامل و خود جناب مدیرعامل رسید بعد هم بچه های سرویس و شمیم و در آخر پدر. وقتی حرفی برای گفتن نیست از چی باید حرف بزنم؟ چرا هیچ کس گوش نمیده؟ چرا همه دنبال حرف زدنند؟
-
واقعیت من
پنجشنبه 2 مهرماه سال 1394 10:30
فکر نمیکنم در طول زندگی ام در شرایط روحی بدتر از این گیر کرده باشم، حتی آن زمان که محبتی رو در خودم سرکوب میکردم یا آن زمانیکه که تقلب کرده و خودمو به از ترس رسوایی سرزنش میکردم . سکوتی آزاردهنده وجودم را مثل موریانه میخوره. فکر میکنم به این سه ماه. سه ماه در اجتماع بودن! خسته شدم از این دو راهی ، انقدر کاری که دیروز...
-
پاداش
سهشنبه 31 شهریورماه سال 1394 19:24
مامان و بابا رفتن مشهد... هی خواستم به روی خودم نیارم، مثلا نطلبیدی که نطلبیدی ! چی کار کنم حالا! زور که نیست دوست نداری اما چند بار اشک از چشمانم سرازیر شد. عیب نداره. دیشب همه کارایی که امروز باید انجام بدمو فهرست کردم، صبح که رفتم فقط سحر بود ( همونی که دیروز حالش خوب نبود) ازش عذرخواهی کردم که دیروز زنگ زدم و...
-
خبیث
دوشنبه 30 شهریورماه سال 1394 18:59
یکی از همکارا حالش خوب نبود فشارش خیلی پایین بود اصلا نمیتونست کار کنه اما چون تازه از یک هفته مرخصی اومده بود روش نمیشد مرخصی بگیره، به من که اینطور گفت اما بعد کاشف به عمل اومد که درخواستم داده برا مرخصی و قبولم شده اما نرفته کلا به نظرم دو رو میاد که این خاصیت اکثر همه کساییه که اینجا کار میکنن.. ما چهار نفریم کلا...
-
منفی باف
یکشنبه 29 شهریورماه سال 1394 21:19
امروز صبح رفتم برای گرفتن جواب آزمایشی که دکتر پوست نوشته بود.. ساعت هفت و نیم مسئول آزمایشگاه اومد و کلی دنبال جواب آزمایش من گشت.. آخر سر رو میز دکتر پیداش کرد که روش نوشته بود آزمایش شمارش سلولهای خونی مشکوک.. دوباره تکرار شود.. تا حالا همچین موردی رو تجربه نکرده بودم، دوباره ازم خون گرفت و گفت بعدازظهر آماده میشه....
-
شنبه خوب
شنبه 28 شهریورماه سال 1394 19:10
هوا پاییزی پاییزیه. امروز صبح وقتی رسیدیم شرکت و حضور زدیم شمیم بهم گفت مرضیه هوا خیلی خوبه میای بریم قدم بزنیم؟ انتظار همچین پیشنهادی رو نداشتم حتی بهش فکرم نمیکردم. پیشنهادشو قبول کردم.. سر جمع رفت و برگشت ما پانزده دقیقه هم طول نکشید، در حین راه رفتن حرف خاصی هم نزدیم، اما این کارش انقدر به من انرژی داد که تا الان...
-
قسم
جمعه 27 شهریورماه سال 1394 21:47
خدایا قسم به لحظه ای که دلم را می شکنند و جز تو مرهمی نیست... قسم به لحظه ای که مرا می فروشند و جز تو خریداری نیست... قسم به لحظه ای که تنهایم می گذارند و جز تو همراهی نیست... قسم به لحظه ای که دوستم ندارند و عاشقی جز تو نیست... من دوستت دارم بار الهی مرهمم باش، خریدارم باش، یارم باش، عاشقم باش که کسی جز تو دلسوزم...
-
دلم گرفته ای دوست
چهارشنبه 25 شهریورماه سال 1394 00:07
از عصری که اومدم خونه این شعر افتاده تو ذهنم... نمیدونم کجای ضمیر ناخودآگاهم بوده ========================================== دلم گرفته ای دوست دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟ کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس...
-
اتوبان مرموز
سهشنبه 24 شهریورماه سال 1394 18:17
بلاخره روز موعود فرا رسید! صبح هی دو دل بودم لباس فرم بپوشم یا نه.. بعد با خودم گفتم مدیر که نیست منم بالا ( دفتر جناب مدیر) کاری ندارم بیخیال بزار یه مانتو دیگه بپوشم. حدود ساعت هشت و ربع بود نشسته بودم پای سیستمم، هنوز سرپرست که کنار من میشینه نیومده بود که دیدم تلفن سرپرست زنگ میزنه برداشتم دیدم جناب مدیره! گفت...
-
شمیم
دوشنبه 23 شهریورماه سال 1394 21:54
شمیم یکی از دوستای توی سرویسمه. دختر خیلی خوبیه، الانم یه دختر کوچولو تو شکمش داره. از اون شخصیتای قاطعیه که از هم صحبتیش لذت میبری.. اگه از دستت ناراحت بشه همونجا توی روت میگه و خلاص. هر موقع تو کار مشکلی برام پیش بیاد بهش میگم، همیشه حرفاش آرومم میکنه با اینکه حالش خوب نیست به خاطر وضعیتش. گاهی طوری صحبت میکنه که...