-
بدجنس
پنجشنبه 5 فروردینماه سال 1395 21:13
احساس خوب مثل بو کردن یه سیب کنار پنجرست به دست آوردنش سخت نیست اما گاهی حالش نیست. بعضی وقتا بد میشی، خودتم میدونی بد شدی امانگار چاره ای نیست. پیرزن آیفون رو برداشته. . میگه کیه؟ میگیم مهمون.. میگه مهمون سر ظهر نمیاد! این حرفشو تو ذهنت میزاری کنار صحبتش که ناخواسته ضبط شده تو تلفن: خبر مرگتون هیچ وقتم که نیستید!...
-
سال جدید.. آرزوهای خوب
سهشنبه 3 فروردینماه سال 1395 11:15
سلام سال تحویل تهران نبودیم، جمعه رفتیم رامسر چه هوایی، چه محیطی.. تازه برف بازی هم کردیم :-) . برادر بزرگ ما رو توی این سفر همراهی کرد و باعث شد خیلی خوب باشه سفرمون کاش میشد برنگردیم تهران باید برم وسایل عیددیدنی رو فراهم کنم.. سینی و استکان و پیش دستی و چاقو و ظرف شکلات و شیرینی و ... تازه به هیچ کسم عیدو تبریک...
-
تسلیت
شنبه 22 اسفندماه سال 1394 19:54
خیلی حرفا بود که خواستم اما الان یه سر زدم وبلاگ ( حذف شد) متاسفانه فرزندشون فوت کردند. خیلی ناراحت شدم شاید بشه گفت قسمتی از علاقه من به زیارت امام به خاطر خوندن وبلاگ ایشون بوده.. ان شاءالله خدا بهشون صبر بده.. خیلی سخته
-
تحت تاثیر
سهشنبه 18 اسفندماه سال 1394 22:14
امروز بلاخره کادو رو برای سرگروه خریدیم یک دستبند به قیمت 420 هزار تومان ناقابل حالا میخوان فردا جشن بگیرن، تولد اصلش 23 ومه که شهادته ، قرار بود شنبه بگیریم که گفتن سرگروه خودش شنبه نمیاد چون دوست نداره تولد ش در تهران باشه و کسی براش تولد بگیره .. اوووف.. خوش به حال کسانی که نازشان خریدار داره.. والله دو تا اتفاق...
-
هشت تا یک
یکشنبه 16 اسفندماه سال 1394 22:08
8.دیروز واحد برای اسفندی ها تولد گرفت. کادو یه بلوز و تاپ بهم دادن بعدشم خود سرگروه برامون تولد گرفت کادو هم بهمون یه گردنبند طلا داد. قشنگ بود خیلی. حالا هفته دیگه تولد سرگروهه و ما موندیم چی بخریم براش. 7.امروز شرکت به همه یه گلدون داد. 6.داریم تو شرکت سفره هفت سین میزاریم. من سفره و شمعشو بردم. فردا مراسم پهن...
-
خوش شانس
پنجشنبه 13 اسفندماه سال 1394 22:21
مسئول مالی شرکت منو دیده میگه من شش ساله توی این شرکت کار میکنم، برای آدمای زیادی هم فرم استعلاجی پر کردم اما تو اولین نفری هستی که بیمه یکی رو فرستاده براش که نسبت به ادعاش تحقیق کنند!! واقعا چرا؟ یک کارتابل پر نامه با سربرگ مشکل دار رفته دفتر مدیریت بعد فقط نامه من امضا نشده و روش نوشتن سربرگ مشکل داره! چرا آخه؟...
-
له ام دیگه
سهشنبه 11 اسفندماه سال 1394 22:36
الانم مثل دیشب و پس پریشب ولو شدم رو زمین منتظر برادر تا بیاد شام بخوره صبح سرویس نیومد، پسرش اومد به جاش.. خلاصه اینکه چون یه خروجی رو اشتباه رفت کل تهرانو کله سحری یه دور زدیم!! امروز به اصرار بچه ها بعد ساعت کاری رفتیم سینما. کوچه بی نام. بد نبود.. همین بعدشم چون دیر بود رفتم پیش داداش بزرگه و باهم برگشتیم خونه....
-
موذی
دوشنبه 10 اسفندماه سال 1394 22:47
خیلی خستم. روی مبل ولو شدم. امروز هم کپی دیروز.. با این فرق که شام ماکارانی درست کردمو هنوز برادران عزیز نیومدن خونه تا شام بخورن. امروز به تلافی دیروز! که حرف یکی از کارکنان برام سنگین اومده بود وقتی سوار سرویس شدم گوشیمو خاموش کردم.. اون همکار عزیز هم به هوای اینکه به من زنگ میزنه و من با خواهش و ابتماس سرویسو نگه...
-
خانه داری
یکشنبه 9 اسفندماه سال 1394 22:25
مامان از دیروز رفته خونه عزیز برای خونه تکونی. یادش به خیر پارسال خودم همه لوسترا و پنجره ها رو پاک کردم اما امسال نشد. خوب مامان که نیست یعنی خانه داری به عهده بنده است. دیشب کباب تابه ای درست کردم اما به نظرم خوب نشد نمیدونم چرا طعم نمیگیره! قبلنا که درست میکردم خیلی خوب می شد اما الان نه. صبحم فرایند بلند شدن از...
-
جمعه
جمعه 7 اسفندماه سال 1394 21:49
امروز صبح مامانو صدا کردم رفتیم یه دور زدیم دو تا نون سنگک و پنیر تبریز خریدیم برای صبحانه. ظهرم خانواده رو مجبور کردم بریم فرحزاد ناهار.. به خاطر اینکه راضی بشن گفتم مهمون من.. اما وقتی رفتیم خوردیم زدم زیرش :-) بعد از ظهرم رفتیم رای دادیم. آها تازه زحمت کشیدم امروز شیشه اتاقمو هم پاک کردم. کاش الان میتونستم مکالمه...
-
دیونه ام خودتی!!
پنجشنبه 6 اسفندماه سال 1394 19:17
این دستمال زیبا رو که میشه برای تزیین سفره و یا دستمال کت و .. ازش استفاده کرد ، خودم طراحی کردم. از نمایی دیگر: مواد لازم: دستمال کاغذی، خون بینی و کمی خلاقیت بعد الان رفتم دکتر میگه خودتو لوس نکن چیزیت نیست. البته حق میدم بهش، من روانن داغونم. گلو دردمم به خاطر بغضایی که مجبور شدم قورتشون بدم. توی تلگرام سرگروهمون...
-
از اون روزا
چهارشنبه 5 اسفندماه سال 1394 19:12
امروز از اون روزا بودا.. سرما که خوردم با کمی گلودرد... سر کارم با یکی دعوا کردم البته من که چیزی نگفتم اون منو شست پهن کرد رو دیوار.. بعد منم خوب گریم گرفت.. نامحسوس زدم از شرکت بیرون رفتم تو کوچه پشت شرکت که یه رودخونه داره البته رودخونه نیستا.. ما بهش میگیم رودخونه.. بارونم اومده بود هوا خیلی خوب بود... یه کمی راه...
-
یاغی شدم!
دوشنبه 3 اسفندماه سال 1394 22:47
امروز صبح تو سرویس یهو یاد فیش حقوقیم افتادم همش داشتم فکر میکردم چرا حقوقم کم شده، بعد دوزاریم افتاد حقوق پایمو کم کردن، حالا این در کنار عصبانیتی که داشتم منو تبدیل کرد به یه گوله آتیش، نمیتونستم تو سرویس بشینم .. شرکت که رسیدم اولین کارم چک کردن همین موضوع بود دیدم بله 50 تومن حقوق پایمو کم کردن، رفتم سراغ مسئول...
-
عصبانی، داغون ..
یکشنبه 2 اسفندماه سال 1394 22:46
الان دقیقا شبیه آتش زیر خاکسترم هی شعله ور میشم هی خاموش میشم، اعتراف میکنم که کنترل کردن خودم برای اینکه کار خلاف ادبی انجام ندم خیلی سخته خشمی که هی قورتش میدم گاهی به صورت اشک و بغض درمیاد امروز که داشتم میومدم خونه انقدر تو خودم بودم که تنه زدم به یه خانومه، مثل این آدمای بی آر. مثل مته... این دو کلمه هی تو ذهنم...
-
ماذا فاذا؟
جمعه 23 بهمنماه سال 1394 20:06
این دگرگونی که در یک ماه در شخصیت من پیش میاد نمیدونم باید چی اسمشو گذاشت؟ سادیسم؟ دو قطبی؟ بیخود ناراحت شدن بیخودخوشحال بودن بیخود عصبانی بودن... الانم صد هزار مرتبه شکر حالم خوبه، پامم خوبه ، اما هنوز نمیتونم روش بشینم و گاهی درد دارم. یادم میاد اینجا یه مطلب گذاشته بودم با عنوان واقعیت من، الان دوباره خوندمش و از...
-
نطلبید..
سهشنبه 20 بهمنماه سال 1394 22:37
یه برنامه گرفتم برای گوشیم، شرح زندگی یکی از عرفا که خودش نظارت داشته بر نگارش. یه جاهایی واقعا مجذوب کتاب شدم اما یه سوال بزرگ برام پیش آورد.. توی جای جای کتاب از تنگدستی که گریبانگیرش بوده اشاره کرده و با توسل مشکل روزی حل میشده اما خوب چرا کار نمیکرده؟ اگه کار بده ما هم کار نکنیم! بعدش چرا وقتی نمیخوای کار کنی میری...
-
سوختم
یکشنبه 11 بهمنماه سال 1394 18:08
خیلی بد خوابیدم. همش کابوووس... صدبار هم از خواب بیدار شدم دیروز رفتم فیزیو.. دستگاه رو بد وصل کرد ولتاژ برق پامو سوزوند! الانم همچنان درد میکنه.
-
از همه طرف
چهارشنبه 7 بهمنماه سال 1394 22:52
این هفته دو جلسه رفتم فیزیو.. موقع راه رفتن میلنگم. نمیتونم درست راه برم :-( دنبال یه روزنه امیدم، امروز چندبار با بدبختی جلوی سرازیر شدن اشکامو گرفتم.. بعد از یک ماه برگشتم سرکار.. وضعیت پام که این مدلی و سختی رفت و آمد و درمان یک طرف کارای نصف و نیمه تحویل گرفتن و یه جوری با آدم برخورد کردن که انگار خنگی یه طرف.....
-
باز کردم گچمو.
پنجشنبه 1 بهمنماه سال 1394 20:18
بلاخره گچ پامو باز کردم.. یه خورده کبوده و ورم داره.. حرکت دادنشم سخته برام. ولی خدا رو شکر.. کلی بغلش کردم وقتی از گچ اومد بیرون
-
4 هفته شد
چهارشنبه 30 دیماه سال 1394 10:03
یکشنبه تولد داداش بزرگه بود اما چون رژیم بود براش کیک و تولد خونگی خانوادگی نگرفتیم عوضش رفتیم رستوران که ما خوردیم اونم نگاه کرد . منم که نمیتونستم برم براش چیزی بخرم به همین خاطر پولشو دادم خودش بخره برای خودش. باورم نمیشه به همین زودی 4 هفته شد. یعنی میشه فردا گچمو باز کنه؟ همه میگن الان عروسیته اگه باز کنه کلی درد...
-
مراحل گرفتن حقوق استعلاجی از بیمه
دوشنبه 28 دیماه سال 1394 22:03
یکشنبه که رفته بودم شرکت مسئول منابع انسانی صدام زد که چی کار کنم برات این ماههو.. برو بیمه ببین یک ماه استعلاجیت تایید میشه یا نه.. منم شبش کلی گشتم تو اینترنت ببینم چه مدارکی میخوادو اینا هیچی پیدا نکردم.. صبح با داداش بزرگه رفتیم بیمه ای که مربوط به حوزه کارفرمام میشه.. خیلی شلوغ بود.. اول رفتم یه اتاقی که بالاش...
-
سرویس بهداشتی
شنبه 26 دیماه سال 1394 18:35
خسته اما با لبخند، خسته اما با امید، با امید فرداهای بهتر به خانه بر می گردم! خوب برگشتم الان.. خیلی خستما.. خیلی. هنوز با پام سر کار بلاتکلیفم.. باید به صورت ال بشینم، گاهی دوست دارم بندازمش دور گردنم! امروزم راحت نبودم اصلا. یه گزارش سر کاری هم باید دربیارم. امروز صبح حاج آقا که میشه بابای رییس هیت مدیره منو تو...
-
+
جمعه 25 دیماه سال 1394 17:37
+دیروز چند تا حرکت عقرب و چند تا پرش داشتم با پام.. و دیشب از درد خوابم نمیبرد +اینجا که الان هستم فکر میکنم جای خوبی نیست ولی دیگه انقدر رفتم و اومدم خسته شدم. جنگیدن با خودم و محیط بدون هیچ مشوقی، انگیزه ای و نشونه ای کار مسخره ای میاد. چرا باید به خودم سخت بگیرم.. دلیلی نداره. منم مثل اطرافیان. میمونه یه عذاب وجدان...
-
رو مخ
پنجشنبه 24 دیماه سال 1394 16:06
گاهی وقتا یه صدایی، صحبتی یا یه اتفاق ساده مثل یه جرقه کوچیک تو رو وصل میکنه به صدها هزار تصویر صحبت و صدا که مسلسل وار به هم وصل میشن و حال خوشتو ناخوش میکنن ، به قول معروف رو مختن مثل امروز ظهر ، تیتراژ یه برنامه تلوزیونی : گنجینه زندگی من، این سینه پر محبت توست ...
-
درس شکستگی
سهشنبه 22 دیماه سال 1394 16:12
سلام فردا جشن فارغ التحصیلیمه اما نمیتونم برم چقدر برای این ماه برنامه ریزی کرده بودم .. این ماه عروسی دوستم بود که نتونستم برم، جشن شرکت بود که نتونستم برم، این هفته هم جشن فارغ التحصیلیم بعد سالگرد بابابزرگ هفته بعدم تولد داداش.. الانم فامیلامون از رشت اومدن خونه مامان بزرگم و مامانمم رفت اونجا ولی من همچنان اینجا...
-
خلاقیت در گچ
چهارشنبه 16 دیماه سال 1394 00:35
یه کلاس گذاشته بود شرکت برامون. کلاس کار تیمی. استادش میگفت یکی از تمرینای تقویت خلاقیت اینه که در مورد اشیا یا کارای مختلف بخودت بگی : چه خوب بود اگر... حالا من هر شب که میخوام بخوابم یه نگاه به این گچ پام میندازم و میگم چه خوب بود اگه زیپ داشت! شبا انقدر اینور اونور میکنم خودمو تا یه وضعیتی پیدا کنم راحت باشه بتونم...
-
یک هفته گذشت..
جمعه 11 دیماه سال 1394 15:55
چهارشنبه رفتم شرکت.. بچه ها کلی حواسشون بهم بود و کلی هوامو داشتن، دستشویی هم رفتم دستشویی مدیران.. اندازه حموم خونه ما بود... ولی خوب پام آویزون بود همش با اینکه یه صندلی آورده بودن من پامو بزارم روش اما انگار فایده ای نداشت موقع برگشت هم راننده سرویس منو تا دم خونمون آورد ولی وقتی رسیدم خونه انقدر پام سنگین شده بود...
-
ترس بیخود
دوشنبه 7 دیماه سال 1394 19:41
دلم شور میزنه، ضربان قلبم بالاست. میترسم. از چی؟ نمیدونم. دلم میخواد گریه کنم، اونم زار زار. صحنه تصادف مدام تو ذهنم مرور میشه اینکه چطوری توی شرکت برم دستشویی، نماز، ناهار.. پامو چی کار کنم؟ نمیشه آویزون بمونه همش. همه رو ول کن پله ها رو بچسب! شرکت دوباره برای یه دسته گل بزرگ فرستاده. هر کی ندونه فکر میکنه من اونجا...
-
غافلگیر
یکشنبه 6 دیماه سال 1394 10:37
دیروز همه بچه های واحد بهم زنگ زدن و دلداری دادن بعدازظهر هم پیک یه بسته آورد دم خونه. توش دو تا کتاب و دو تا سی دی بود. آقای مدیر فرستاده بود. شبم یه جعبه گل از طرف بچه های واحد. الان با این وضعیت نمیدونم باید چی کار کنم. عاشق خدام.. جایی که موتور بهم زد ده سانت با یه گلدون سیمانی بزرگ فاصله داشت. اولین چیزی که یادمه...
-
تصادف
جمعه 4 دیماه سال 1394 08:16
سلام دیروز تصادف کردم پام شکسته بدنم کوفتس خدا بهم رحم کرد که چیزیم نشد