-
آز..مایشگاه
چهارشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1394 19:44
این چند روز با مامان رفتیم خونه جدید رو کمی تمییز کردیم و لوازم اضافی آشپزخونه رو چیدیم.. هنوز نمیتونیم اسباب کشی کنیم چون آقای صاحبخانه پولمونو نداده ، بابا هم ماشینو قسطی فروخت. آقای بنده خدا هم هنوز بیمارستانه، شبا تب میکنه اما دکترا نمیتونن تشخیص بدن چرا؟ یه لکه رو قلبش بوده الان بردنش سی سی یو. دخترش خیلی بیتابی...
-
تایپ میکنم :)
جمعه 4 اردیبهشتماه سال 1394 18:41
بابام بهم گفت دخترم یه متنه برام تایپ کن دستت تنده... وای الان انقدر خوشحالم ، بلاخره به یه دردی خوردم . تو زندگیم فقط یه کار مفید کردم اونم رفتن به کلاس تایپ بود خیلی خیلی به دردم خورد. ============================== پ1: دلم از اینا میخواد ، اینو تو کیش خوردم خیلی خوشمزه بود ، اینجا هر چی پیتزا خوردم به خوشمزه گی این...
-
سلام خدا
چهارشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1394 19:42
بیکاریه دیگه، وبلاگ گردی میکنیم یه سوالی برام پیش اومده، الان که نزدیک اذانه میپرسم ازت، ای خدای خوب و مهربوون من، خسته نمیشی از این همه بنده های تکراری؟ دغدغه های تکراری، درخواست های تکراری؟ و حتی دردو دل های تکراری... کاش تو همون بچه گی میموندم، همون موقع که سر نماز ازت خواهش میکردم که به بابا بگی برام یه کمد بخره،...
-
جناب بنده خدا
چهارشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1394 16:32
فامیلمون بنده خدا سکته مغزی کرده و نصف بدنش فلج شده متاسفانه، بعد رفتن ملاقاتش گفتن جناب بنده خدا، همه این بیماریها و مصیبتها به خاطر اون سیگار با سیگاریه روشن میکنی و میکشی، نکش برادر من... جناب بنده خدا هم پاسخی دادن که دهان مبارک تمام عیادت کنندگان بسته شد! فرمودن اگه مادرم صبح ها به عشق نماز صبح بیدار میشد من به...
-
...
سهشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1394 18:45
دکتر برگشته میگه به هیکلت نمیاد بیشتر از این به دارو مقاوم باشه، به نظرم دکتر عزیز این ضرب المثل رو فراموش کرده بود که فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه! بله اینجوریاست .. الان نود و شش ساعت از تزریق گذشته و من همچنان منتظر همون اتفاقم! ملت چشم به راه عشقشونن بعد ببین من چشم به راه چی ام! هییییییی روزگار. پ : با...
-
رجب..
یکشنبه 30 فروردینماه سال 1394 20:19
شب اول ماه رجب.... التماس دعا
-
2 سانت تا..
چهارشنبه 26 فروردینماه سال 1394 23:53
این همه درد برای یه کیست 4.5 سانتی متر ناقابل، به قول دکتر سونوگراف هنوز دو سانت تا جراحی مونده ! :-)
-
از وبلاگ بابا شهاب و عماد
سهشنبه 25 فروردینماه سال 1394 23:28
گاهی اتفاقاتی میفته که هیچ راه حلی ندارن.مطلقا هیچ کاری نمیتونی بکنی.فرقی هم نمیکنه تقصیر کیه.آخرش اینه که الان و در حال حاضر خدا میخواد که اینطور باشه و تو بایستی تحملش کنی.حالا میتونی بی طاقتی کنی.ناله و گریه زاری کنی.به زمین و زمان فحش و بد و بیراه بدی.اصلا کافر شی. یا نه صبر کنی.یادت بیاد که هنوز خدا با همون قدرتش...
-
عطر مادر
جمعه 21 فروردینماه سال 1394 12:29
# # هر انسانی عطر خاصی دارد گاهی، برخی عجیب بوی خدا می دهند... مثل مادر!
-
مرده متحرک
چهارشنبه 19 فروردینماه سال 1394 18:25
احوالاتم آرومه ، اما نه آرامشی که همه دنبالشن. نمیدونم چرا یه خورده منگم! تو ادراکاتم تاخیر افتاده. به خودم میام میبینم یک ساعت داشتم به یک موضوعی فکر میکردم اما هرچی فکر میکنم هیچی یادم نمیاد یا همش یادم میره چی کار میخواستم بکنم، امروز بعد چند روز خودمو تو آیینه دیدم : صورت آب رفته چشمای گود افتاده و کبود، موهای وز...
-
محض خالی شدن
جمعه 14 فروردینماه سال 1394 00:33
دیشب رفتیم خونه عمم تا پس بازدید کنیم ( خاله بازی به تمام معناست این عید). خونه عزیز بابا (مادر بزرگ پدری) نزدیک خونه عمه است، دکتر برای مامان بالا رفتن حتی یک پله رو هم ممنوع کرده به همین خاطر وقتی خونه عمه بودیم بابا از من خواست تا بریم و یه سر به عزیز بزنیم و مامان همون جا خونه عمه موند آخه خونه عزیز پله زیاد داره....
-
ازدواج!
دوشنبه 10 فروردینماه سال 1394 19:44
با حال و هوای بهاری سلام میکنم به دوستای گلم. شاید این پست طولانی بشه شایدم نه؛حال و هوای بهاری همینه دیگه؛ فعلام که اوضاع آفتابیست. یه مورد جالب که توی این دید و بازدید ها برام پیش اومد ؛ این بود که همه آرزوی ازدواج داشتند برام! چند شب پیشم توی اتاقم نشسته بودم که متوجه صحبت های بابا و مامان شدم ؛ طوری صحبت میکردن...
-
93 تموم شد.. سلام 94 ، سلام بهار
پنجشنبه 28 اسفندماه سال 1393 20:19
سال نود و سه با تموم خوبی ها و بدیهاش تموم شد، امیدوارم سال نود و چهار برای همه سال خوب و پربرکت و پر از خبرهای مسرت بخش باشه. یا علی دلت را محکم تر اگر بتکانی، تمام کینه هایت هم می ریزد! و تمام آن غم های بزرگ، و همه حسرت ها و آرزوهایت! حالا آرام تر، آرام تر بتکان؛ تا خاطره هایت نیفتد! تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟...
-
حق
چهارشنبه 27 اسفندماه سال 1393 13:03
نوشتن همون چند خط تا امروز طول کشید. ده بار خوندمش ، به نظرم بی مشکل می اومد. فرستادم. جونم به لبم رسید تا دید. اما جواب نداد . خودمو دلداری دادم: مهم اینه که دید. یک ساعتی گذشت جواب داد مثل همیشه محترمانه اما خبری از اصل کاری نبود . همین جواب کوتاه محترمانه آتیش عذاب وجدانمو بیشتر کرد. حسابمون رسید به قیامت ......
-
26 اسفند
سهشنبه 26 اسفندماه سال 1393 18:54
1.امروز چهارشنبه آخر سال است. همیشه نگران برادران عزیز بودیم در این چهارشنبه سوزی، که خداروشکر برادر بزرگتر که خیلی وقته عاقل شده ، برادر کوچکتر هم که امسال به عاقل شدگان پیوسته. خدایی انفجارها خیلی کم شده، الان که دارم مینویسم هیچ خبری نیست . {الان شروع شد!! میدون جنگه انگار} 2.صبح دوباره جر و بحث داشتیم سر خونه....
-
25 اسفند
دوشنبه 25 اسفندماه سال 1393 09:47
تولدم مبارک...
-
برنامت چیه؟
شنبه 23 اسفندماه سال 1393 18:57
همین الان بابا ازم پرسید که برنامت برای آینده چیه ؟ خوب همیشه از این سوال فرار میکردم!! ولی الان بدجوری آچمز شدم. گفت دخترم من اصراری برای سرکار رفتنت ندارم. همین حرفش کلی آرامش بود برام گفتم دو راه دارم یا دکتری بخونم یا برم سرکار. آب پاکیم ریختم رو دستش گفتم نتونستم تصمیم بگیرم چون نه شرایط دکتری رفتن رو دارم ( به...
-
23 اسفند
شنبه 23 اسفندماه سال 1393 18:34
دیشب داشتم فیلم خورشید و ماه رو میدیدم که تلفنم زنگ خورد، ارومیه ( اسم شهر دوستم) بود که فردا یعنی امروز دفاع داشت ، کتابامم دستش بود ، گفت اگه میشه زودتر بیا کمکم آخه خانواده ام نمیتونن بیان . گفتم اکی . دفاع ساعت 12 بود. دیشب تا ساعت یک و نیم مشغول خوندن یه وبلاگ بودم ، صبح با بدبختی ساعت 8 از خواب بیدار شدم ، زیاد...
-
کتاب نوشت
چهارشنبه 20 اسفندماه سال 1393 20:33
سلام. پارسال که رفته بودم با مامان و بابا مشهد ( ان شاءالله دوباره امام رضا بطلبه) ، یک کتاب فروشی توی مسیرمون بود خیلی بزرگ ، منم که عاشق گشتن توی اینجور کتابفروشی هام ، محو تماشای کتابا بودم که یهو چشمم افتاد به عکس استاد فاطمی نیا ، دو سه بار اتفاقی سخنرانی هاشو گوش داده بودم به دلم نشسته بود این کتابا هم نکته هایی...
-
تجدید نظر
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1393 09:57
شنبه دفاع دوستم نسرین بود، مهمونشم فقط من بودم یعنی کلا سه نفر من خودش و شوهرش. بعد دفاع هم با هم رفتیم رستوران، این اولین بار بود و اولین تجربم.. شوهر خیلی باحالی داشت، وقتی خواستیم از هم خداحافظی کنیم نسرین منو بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن. تجربه اینم نداشتم . تا حالا کسی بهم نگفته بود که دلش برام تنگ میشه و تازه...
-
و مکروا و مکرالله ...
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 17:37
هشت روز خودمو از اینجا محروم کردم ، وایبرمو پاک کردم .. که خیال بافی نکنم که درست عمل کنم . ..میدونستم کار درستی نیست اما نمیتونستم بیخیال بشم، شش ماه بود که زمینه چینی میکردم که ببینمش . پنج سال بود که کنج ذهنم داشتمش. توی این دو ماه اخیر همش با خودم دعوا و کل کل. توی این سه روز چنان خورد توی برجکم، چنان حالم گرفته...
-
کمک، آری یا خیر؟
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1393 21:55
سلام . جمعه روز آزمون است و من هیچی نخوندم . با خودم گفتم بهتر به جای وقت تلف کردن سر نک نک زدن به این کتاب و اون کتاب به کارای عقب افتاده برسم که انجام دادنشون حالمو بهتر میکنه. یکیش مقالس ، میخوام برای سومین بار آمادش کنم و بفرستم ... تحقیقات و پژوهش ها ( اسمای مجله که دفعات پیش فرستادم) که رد کردن حالا میخوام...
-
حرفای خاله زنکی
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1393 17:04
دیشب نصف شب باز از خواب بیدار شدم ، حس کردم حالم خوب نیست سرم درد گرفته بود خواستم بلند شم اما نتونستم به زور دوباره خوابیدم . صبح که بیدار شدم فقط سردرد برام مونده بود. گفتم بیخیال میرم باشگاه ، هوا بهم بخوره بهتر میشه هوس کردم لباس جدید بپوشم همونی که مامان دستور اکید داده بود به درد باشگاه نـــــــــــــــــمیخوره...
-
منو میگه
شنبه 25 بهمنماه سال 1393 22:15
به عزتم و جلالم و عظمتم و ارتفاع مکانم بر عرش سوگند که امید هر آن کس را که به غیر من امیدوار باشد، قطع میکنم و آرزویش را به یأس بدل میکنم و در میان مردم لباس مذلت برایش میپوشانم. و او را از قرب خودم دور میکنم و از وصلم دورش میسازم آیا در شدتها به غیر من امید میبندد، حال آنکه شداید در دست من است؟ و به غیر من...
-
خداحافظ پایان باز
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1393 20:42
دور وبرم پر از آدم هایی است با قصه های ناتمام، با تکلیف های بی سرانجام و با زندگی هایی که هر چه پیش می روند، احتمال به نتیجه رسیدنشان، کم و کمتر میشود. زندگی همه ما، پر شده از روابط مختلف دوستانه، خانوادگی، کاری وحتی احساسی؛ هر کدام از این روابط، مثل یک پرونده بازند. اما گاهی باید بعضی از پرونده ها را بست. نباید منتظر...
-
امروز
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1393 22:39
امروز روز خوبی بود چون یه دوست قدیمی رو دیدم ، چند تا کتاب میخواست که براش بردم خیلی اصرار کرد که نرم و اون خودش بیاد بگیره اما بهش گفتم که اینجوری راحتترم میخوام یه هوایی هم بخورم امروز رفتم پارک نشستم و مثل سالمندای پارک خیره شدم به بازی بچه ها ... پسر کوچوله بلد نبود سرسره سوار شه به جای اینکه بشینه، روی شکم...
-
حوصله نیست!
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1393 23:16
وقتی داری درس میخونی ولی ذهنت یه جای دیگس ، آخر کار یهو به خودت میای میبینی نتیجه دو ساعت نشستن پای کتاب شده این : میدونی چیه حوصله درس خوندن ندارم اصلا اصلا! ====================================== + دوستم گفت دفاعش برای شنبه ساعت 13 کنسل شده چون داور زنگ زده گفته نمیتونه بیاد و داداش مشاورشم فوت کرده ، حالا تحصیلات...
-
سوسک
جمعه 17 بهمنماه سال 1393 11:30
تو خواب ناز بودم، احساس کردم یه چیزی داره رو گردنم راه میره، یهو پریدم هوا! افتاد روی ساعدم.. نگاهش کردم یه سوسک بود، دوباره پریدم هوا ! افتاد رو زمین و رفت تنها شانسی که آوردم این بود که اندازش زیاد بزرگ نبود و بهشم دست نزدم که چندشم بشه فقط با دو جهش! فراریش دادم.. صبح که از خواب بیدار شدم، رفتم سمت دست شویی، داداش...
-
چی میگفتم؟
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1393 13:03
پریروز بود، درد و دل کرد هی دلداریش دادم، صبر کن توکل کن اعتماد کن، زندگی بالا و پایین داره دیشب بهم گفت : پست برق آتیش گرفته صورت داداش سوخته ... چی باید میگفتم؟ میگفتم امتحان الهی، قضا بلا چشم زخم؟ خودم خسته شدم انقدر از این حرفا بهش تحویل دادم، الان یه ماهه همینارو بهش میگم.. دلم میخواست به جای حرف زدن کنارش بودم...
-
دلداری، کاسکو، زانو
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1393 01:23
کلا وضعیت جالبیه، یکی به من دلداری میده.، دو دقیقه بعد من به یکی دیگه دلداری میدم. شده قانون پایستگی انرژی، از بین نمیره و از فردی به فرد دیگه منتقل میشه... :-) بابا یه کاسکو آورده اگه مامان اکی بده میخرتش، خیلی جالبه توی این بی پولیش میخواد این همه هزینه کنه چون میدونه مامان خیلی دوست داره... خدا قسمت همه بکنه . . تا...