-
آقای کوچک
شنبه 11 بهمنماه سال 1393 15:06
چند سال است که خواننده خاموش وبلاگ یا بهتر بگم سایت آقای کوچک هستم ... حرفای پدری است برای فرزندش علی. علی … آدمهای خوب و بد و انسانهای بزرگ و کوچک بر اساس «خطا کردن و نکردن» از هم جدا نمی شوند. آنچه انسان ها را از هم جدا می کند «پس از خطا» است. هر خطا کننده ای ، «خطاکار» نیست. خطاکاری یک رویه مستمر و تکرار پشت تکرار...
-
باشگاه
پنجشنبه 9 بهمنماه سال 1393 19:26
امروز صبح که رفتم باشگاه، اول فکر کردم تعطیله نه سری نه صدایی.. بعد فهمیدم هیچ کس نیست خودمم و مربی.. بهم گفت باشگاه خالیه برو حال کن واسه خودت.. واقعا هم حال داد، همیشه فقط میتونستم نهایت هشت دقیقه دوچرخه بزنم اما امروز هر چقدر دلم خواست دوچرخه سواری کردم بعدم تمام ورزشامو وسط باشگاه انجام میدادم دور تا دور آینه .....
-
عصبانیت!
چهارشنبه 8 بهمنماه سال 1393 22:13
شانس آورد! شایدم شانس آوردم! چایی داغ دستم بود، تهدیدش کردم ساکتشه وگرنه میریزم تو صورتش! میخواستم این کارو بکنم! نقطه جوشم اومده پایین، این اصلا خوب نیست، برای منی که عکس العملام غیرقابل پیش بینیه حتی برای خودم یعنی فاجعه
-
خاطره مورد دار
چهارشنبه 8 بهمنماه سال 1393 16:58
الان عکس یکی از استادای دانشگاه رو دیدم تو وایبر، چقدر پیر شده بود.. این استاد مارو با اینکه عضو هیئت علمی بوداز تو دانشگاه پرتاب کردن بیرون.. متاسفانه ما اولین کسایی بودیم که باهاش کلاس داشتیم، یه استاد نچسب با یک نگاه عجیب و حرفای عجیب تر.. باهاش درس سیستم اطلاعاتی مدیریت داشتم، یه روز جمعه بود دقیقا یادمه، نزدیکای...
-
همه چیز آنجاست
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1393 22:07
نمیدونم یک ساعت شده که اینجا نوشتم حالم خوبه یا نه... الان فیلم همه چیز آنجاست رو نشون داد این قسمتشو خیلی دوست داشتم چون خیلی چیزا رو برام روشن کرد به خودم فکر میکنم، به خودم که چقدر به مهرنوش قصه نزدیکم... حس پدری... مسخرس ... ، چقدر راحت میشه وابسته شد... خدایا بهم قدرت بده که محبت کذب و محبت حقیقی رو بتونم از هم...
-
الحمدالله
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1393 19:09
خدا رو شکر امروز بعد مدتها حالم خوبه، جسما هم فکر میکنم بهترم، دیروز که رفتم باشگاه نتونستم خوب تمرین کنم چون دوباره درد گرفت دیگه داشتم کم کم مجاب میشدم که برم دکتر ولی خوب امروز خیلی دردش بهتر شده یاد آهنگ جان عاشقی افتادم، چقدر این قسمتشو دوست دارم که میگه : تا آستان کویت من پا نهاده بودم، دستم به حلقه در، دل با تو...
-
دل تنگ ( فاضل نظری)
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1393 12:55
من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام... خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را! به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام باز با خوف و رجا سوی تو می...
-
همه چیز آمادس
شنبه 4 بهمنماه سال 1393 20:33
بعد از ظهر بود که تصمیم گرفتم یه بسم الله درست حسابی بگمو شروع کنم، موفق بشم یا نه مهم نیست این کارو برای تقویت اعتماد به نفسم انجام میدم.. خیلی وقته درس نخوندم واقعا برام نشستن و خوندن سخته، پشت آدم که باد میخوره شروع دوباره سخت میشه. گفتم بزار از یه درسی که دوست دارم شروع کنم، مالیه شرکتی... اما ، مباحث رو که دیدم...
-
راه حل
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1393 11:54
فکر کنم فهمیدم مشکل کار از کجاست ... امروزم هیج جا نرفتم و تو خونه موندم ، اه اه خسته شدم از این حرفای مسخره ناامید کننده که هی میزنم!! یاد خاطرات دوران دانشگاه به خیر یه بار تو درس حسابداری 2 ، استاد میخواست بره پای تخته که سکندری خورد ... بعد همه خندیدن استاد برگشت گفت اگه من اینجا قلبم بگیره و بیفتم هم باز شما...
-
کجا برم؟
چهارشنبه 1 بهمنماه سال 1393 17:23
خوبیه این بیکار بودن اینه که یه بهونه خوب داری برای همراهی نکردن خانواده... این پدر و مادر من هر جا میرن من باید باهاشون باشم، بعضی موقع ها آدم دوست داره برای خودش باشه اما وقتی زور میکنن دیگه راه فراری نیست مخصوصا مادر من که خیلی زود ناراحت میشه، حالا داستان از این قراره که مامانم با دوستاش میخواد بره بیرون فردا، گیر...
-
3 تا نه 5 تا
چهارشنبه 1 بهمنماه سال 1393 13:03
تو پست قبلی اشتباها نوشتم سومیش ولی امروز که حساب کردم اون جاهای درست حسابی که رفتم واسه کار رو رد شدم با دیشبی میشه 5 تا ... تا 20 ادامه میدم ... چاره ی دیگه ای ندارم ، محکومم به امیدوار بودن فعلا فقط به یه خورده هوا برای نفس کشیدن نیاز دارم ...
-
اینم سومیش
سهشنبه 30 دیماه سال 1393 23:40
حقم نیود دوباره رد بشم خیر سرم شاگرد اول دانشگاهم، میتونم بدون آزمون دکترا بخونم بعد برای یه کارمند ساده شدن باید به هر دری بزنم خیلی ناراحتم خیلی حیف پولی که دادم برای آزمون، خاک بر سر بی عرضم کنن خاک
-
گر تن بدهی...
دوشنبه 29 دیماه سال 1393 23:37
گر تن بدهى ... دل ندهى کار خراب است چون خوردن نوشابه که در جام شراب است گر دل بدهى ... تن ندهى باز خراب است این بار نه جام است و نه نوشابه ... سراب است دریا بشوى چون به دلت شور عبور است نوشیدن یک جرعه زجام تو عذاب است باران بشوى چون که تنت بر همه جاریست کى تشنه شود سیر ... فقط نام توآب است اینجا به تو از عشق و وفا هیچ...
-
برجک فروریخته
یکشنبه 28 دیماه سال 1393 15:50
کلا آدمی هستم که سعی میکنم به دیگران امید و انرژی بدم، البته در محیط واقعی، اینجا شبیه سوپاپ اطمینان میمونه برام و به همین خاطر اینجا زیاد غرغر میکنم اصلا عادت تو برجک زدن ندارم! و نمیدونم بعضی ها چرا اینکارو میکنن؟! رفتم کلی کتاب خریدم تا بشینم و آزمونو بخونم، با کلی انرژی مثبت دارم از کتاب فروشی برمیگردم.. بعد طرف...
-
نیت
شنبه 27 دیماه سال 1393 23:42
من آدم نمیشم میگن الاعمال بالنیات کلی داره ازم تشکر میکنه به خاطر کاری که میخوام براش انجام بدم ولی نمیدونه من این کارو دارم برای خودم انجام میدم نه اون... اون فکر میکنه من مهربون ترین فرد عالمم و برای رضای خدا دارم اینکارو انجام میدم چقدر راحت نیت آدم آلوده میشه...
-
:-)
جمعه 26 دیماه سال 1393 11:00
امروز جمعه است :-) امکان نداره گشنه ای بره بهشت زهرا و سیر برنگرده... همه چی هست... حلوا خرما آش انواع میوه و ساندویچ .. دیروز لیمو شیرین خیر میکردن تا حالا ندیده بودم مامانم کیک یزدی خریده بود چیندیم تو سینی و من مامور پخش شدم.. سر یه قبری چند نفر ایستاده بودن و یه آقایی نشسته بود و گریه میکرد به تجربه برام ثابت شده...
-
در انتظار معجزه
پنجشنبه 25 دیماه سال 1393 23:56
خدای من، پروردگارم، ای رب من... از دلم قطع امید کردم در انتظار معجزه ام آدم بی دل آدم نیست... رحمی کن
-
یکسال گذشت
چهارشنبه 24 دیماه سال 1393 13:00
از باشگاه اومدم الان.. خستم ولی این خستگی رو دوست دارم حال میده فردا باید بریم بهشت زهرا، سال بابابزرگه... اولین سالیه که بینمون نیست اسمن وارث دار محسوب میشه و عملا بی وارث... کاش میتونستم براش حداقل یه مراسم بگیرم بابابزرگم عقیده داشت من بی عرضه ام، البته خدابیامرز تو رووم نگفته بودا، غیرمستقیم یه جوری که ناراحت نشم...
-
ته چاه
سهشنبه 23 دیماه سال 1393 22:05
نمیدونم همه چی از خودشیرینی من شروع شد یا توجه اوون... شش سال گذشته و الان که فکرشو میکنم همیشه گوشه ذهنم داشتمش.. الان اثر ضربه ای رو که خودم به خودم زدمو میفهمم... دردش مثل خنجر از پشت میمونه خدایا چه حکمتی بوده از گره خوردن راه من با اووون... اصرار من؟ امتحان من؟ آخه قربونت برم من که همیشه گفتم توکل به خودت، من که...
-
دوست سابق
سهشنبه 23 دیماه سال 1393 14:52
نشسته رو به روی من، زل زده بهم میگم چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟ میگه دارم نگاه میکنم ببینم میتونم بفهمم تو چه طور موجودی هستی یا نه؟! +خوب حالا کشف کردی؟ -نه والله، فقط یه سوالی دارم تو خجالت نمیکشی؟ + از چی باید خجالت بکشم؟ به جای اینکه انقدر حاشیه بری اصل مطلبو بگو ببینم چی کار کردم که از صب تا حالا یه سره تیکه بارم...
-
زندگی معجزه است
دوشنبه 22 دیماه سال 1393 15:30
انگار حتماً باید آسمان به زمین بیاید، باید اتفاق خاصی بیفتد. مثلاً معجزه ای رخ دهد که از زندگی لذت ببریم. گاهی آنقدر در روزمرگی غرق می شویم که فراموش مان می شود ساده ترین داشته های ما شاید آرزوی فرد دیگری باشد. ما از امر و نهی پدر کلافه باشیم و دیگری در آرزوی شنیدن صدای پدرش. ما از باب میل نبودن غذا به جان مادرمان غر...
-
غرور از دست رفته
یکشنبه 21 دیماه سال 1393 21:57
وقتی قرار کتک بخوری چه فرقی میکنه یه سیلی باشه یا خورد شدن همه استخونات، مهم غرورته که تو همون ضربه اول کارش ساختس
-
باید برم
شنبه 20 دیماه سال 1393 17:59
دو شب خواب رفتن می بینم، خواب رفتن و گفتن.. نمیدونم کجاست و نمیدونم کیه، نمیدونم چی جلوی رفتنمو میگیره.. فقط میدونم باید برم بگم تا سبک شم ، خوابم عجیبه و به شدت دوست داشتنی... خیر خیر
-
جماعت بیکار
شنبه 20 دیماه سال 1393 00:15
امروز یا درستر اینه که بگم صبح دیروز رفتم آزمون، نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت، از روی شماره داوطلبی فهمیدم که 1000نفر دختر شرکت کردند البته این فقط یک شعبه بود دو شعبه دیگه هم بوده تازه پسرا هم به کنار... جالب اینجاست که فقط نود نفر رو برای کل کشور میخوان و الویت هم با آقایونه الان برای شرکت تو آزمون تحلیلگری...
-
مگه کشتی هات غرق شده؟!
پنجشنبه 18 دیماه سال 1393 11:21
هر کی نشناستت فکر میکنه صد تا کشتی پر محموله داشتی که طوفان همه رو ازت گرفته.. بس کن دیگه تو رو خدا ، کی میخوای به خودت بیای رو نمیدونم! .================ دیروز خیلی سردم بود خیلی.. همش با خودم فکر میکردم من که الان رفتم بیرون انقدر سرد نبود پس چرا انقدر هوا سرده الان، بعد سه چهار ساعت تازه دوزاریم افتاده که یه تاپ...
-
می تلاشیم
سهشنبه 16 دیماه سال 1393 11:57
میدونم دیر شده اما من میخوام تلاش خودمو بکنم ... فکر کنم اون شخص اول در حال غالب شدنه
-
مقاله رد شده ، بی حالی ، کلافگی .. بازم بگم؟
دوشنبه 15 دیماه سال 1393 17:18
به پایان قرارداد خونه داریم نزدیک میشیم و مامان و بابا به دنبال خونه هستند، استرس توی خونه بالاست چون هرکی ساز خودش میزنه ... هر کی دلش میخواد بره یه جای تهران و مامان از همه نگران تره منم اصلا دخالت نمیکنم ، دفعه پیش کلی منو سر خونه حرص دادن ولی الان دیگه میدونم چی کار کنم امروز مقالم دوباره رد شد، هیچ حسی ندارم این...
-
تلخ
یکشنبه 14 دیماه سال 1393 21:53
یه عالمه حرفای مختلف تو ذهنمه که دلم میخواد اینجا بنویسم اما وقتی صفحه یادداشت جدید رو باز میکنم همش از ذهنم میپره و دلم نمیخواد چیزی بنویسم، به این میگن خود درگیری مزمن امروز رفتم دانشگاه و مدرکمو گرفتم، چقدر همه چیز زود گذشت.. اصلا دلم نمیخواد تکرار شه خستم از خودم.. این چند بیت توصیف منه دلم گرفته ای رفیق لبریز...
-
به کیش میرویم
چهارشنبه 3 دیماه سال 1393 15:20
فردا میریم کیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش به مامانم میگم من اصلا حوصله کیشو ندارم ، میگه میرفتیم مشهد چی؟ گفتم من حوصله مشهدو هم ندارم .. میگه میشه برام توضیح حوصله چی رو داری؟ توضیح حوصله ندارم واقعا سخته .. گفته بودم من به شدت از هواپیما میترسم؟! فردا قیافم دیدنی خواهد بود ، ترجیح میدادم با...
-
مشهد
پنجشنبه 27 آذرماه سال 1393 16:06
سال 3وم دانشگاه مقطع لیسانس بودم حال روحیم خیلی بد بود اصلا خودمم نمیدونم چم شده بود فقط میدونستم که حالم خوب نیست ، شبا تا صبح تو رختخواب گریه میکردم بعد صبحا که می رفتم دانشگاه چشمام شده بود اندازه یه گردو، همه نگام میکردن اما کسی به روم نمی آورد تا یک شب انقدر گریه کردم و از خدا خواستم نجاتم بده از این وضعیت ،...