-
پایان تلخ
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1396 00:38
گوشام به تلوزیونه و چشمام به روزنامه... گوشام سریال رو دنبال میکنه چشمام دنبال صفحه حوادثه.. خودمو از باقی اخبار محروم نمیکنم اما صفحه حوادث روزنامه همیشه برام جذاب تره. آروم آروم صفحات رو ورق میزنم یهو چشمام میچسبه به یه عکس توی روزنامه ، عکسه یه آدمه آشنا! تلخندی روی صورتم میشینه... همین موقعست که گوشام با صدای...
-
لباس بیخود..
شنبه 7 مردادماه سال 1396 00:01
پنج شنبه تعطیل بودم. تعطیل که نه مرخصی اجباری. واحدمون رو داشتن داکت کشی میکردن و جایی برای ما نبود. من و مامان هم فرصت رو مغتنم دیدیم رفتیم خرید لباس عروسی. یه لباس خیلی ساده گرفتم نمیدونم چرا به دلم نشسته.. خیلی سادست آخه. خورده توی ذوقم! شاید باید به عنوان خواهر داماد لباسی پر زرق و برق انتخاب میکردم. بعضی موقع ها...
-
دلشوره
پنجشنبه 29 تیرماه سال 1396 21:43
ساعت نه ونیم. من الان توی پارک نزدیک خونه نشستم. شدم دختر شبگرد. این ساعتا که میشه انگار نمیتونم خونه بند شم میزنم بیرون حالا گاهی مادر هم همراهیم میکنه به بهانه پیاده روی گاهی هم نه مثل امشب. جدیدا خوابام سبک و پر استرس شده.. اصلا هم نمیخوام به رو مبارک بیارم که یکی از قرصایی که دکتر مغز و اعصاب بهم داده قرص ضد...
-
شعور اجتماعی
شنبه 24 تیرماه سال 1396 21:37
نمیدونم دیگه باید چی کار کنم توی این واحد؟؟ توی این مدت به خاطر رفتاراشون ناراحت شدم.. گریه کردم ... دعوا کردم... صحبت کردم ... دوستی به عنوان آخرین راه حل توصیه کرد باهاشون قاطی شو و من هم این کار رو کردم و تمام اصول اخلاقی و اعتقادی رو زیر پام گذاشتم.. اما نمیشه. فکر کنید هشت ساعت از روز رو مجبورید بشینید رو به...
-
جمعه ۹۶/۴/۲۳
جمعه 23 تیرماه سال 1396 14:07
سلام خوب نمیدونم چی باید بنویسم .. آها این هفته بعد از ۱۵ سال امروز و فردا کردن برای سردردام رفتم دکتر مغز و اعصاب. تشخیص دکتر میگرن عصبی بود. دو تا قرص داد که هر شب باید بخورم. متاسفانه مسکن خوردن هم ممنوعه. نمیدونم چه قرصی داده که همش حالت سنگینی و منگی دارم توی سرم. از این هفته کلاسای طراحیمم شروع میشه. خوشنویسی رو...
-
۲۶/۰۳/۹۶
شنبه 27 خردادماه سال 1396 01:23
جمعه ای که گذشت پر از جنب و جوش بود برای من. به بهانه اومدن عضو جدید خانواده بعد از مدت ها همت کردمو اتاقمو تمیز کردم.. کل خونه رو جارو کشیدم.. توی آماده کردن افطار و شام هم به مامان کمک کردم.. همراه زنداداش، دو تا عموهامم با همسرانشون هم دعوت بودن شب خوبی بود و خوش گذشت. الحمدالله.
-
۲۵/۰۳/۹۶
جمعه 26 خردادماه سال 1396 00:49
تا ۴۷ جوشن رو خوندم سرم درد میکنه و چشمم نمیکشه، اتاق هم پر از پشه هاییه که با وجود توری نمیدونم از کجا اومدن؟؟! وسط دعا در حال پشه کشتن هم هستم به خاطر همین بیخیال جوشن شدم وقتی دلت حضور نداره ، لق لقه زبون چه فایده ای داره؟ امروز طبق قولی که به یکی از دوستانی که تازه کشف کردم ارمنی هستند داده بودم رفتیم امامزاده...
-
فقط پول
چهارشنبه 24 خردادماه سال 1396 23:53
ساعت خروج از خانه امروز : ۶.۴۰ دقیقه ساعت بازگشت ۲۰.۵۵ دقیقه! اونم بازگشت با مترو! جا داره به خودم بگم خدا قوت پهلوان خسته نباشی دلاور... خوب میخونه خواننده ارزشی آقای اصفهانی: واسه نونه واسه نونه .همه این کارا برای چندرغاز حقوق. امروز اولین جلسه از کلاس کنترل پروژه بود. استادی جوان و جویای نام و موفق و به شدت پولکی...
-
افطاری بی خاصیت
یکشنبه 21 خردادماه سال 1396 21:28
دیشب افطاری شرکت بود، به خاطر فاصله زیاد خونه تا شرکت مجبور شدم برنگردم خونه و همونجا بمونم تا قبل افطار بریم به سمت محل برگزاری. به پیشنهاد یکی از دوستان که هم منطقه ای هستیم و اون هم مثل من برنگشته بود خونه برای پر کردن فاصله تا افطار رفتیم سینما. فیلم آشوب. اصلا فیلمشو دوست نداشتم و اگه به خاطر دوستم نبود مطمئننا...
-
هیچی نیست اما هست
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1396 15:28
کاش میشد خیره شدن به یه نقطه دور رو نوشت. سکوت رو نوشت.. دلتنگی از این دنیا و آدما رو نوشت.. درد رو نوشت. توی زندگی یه احساسایی هست که فقط فقط مال خودته، نه میتونی بگی نه بنویسیش، نه حتی بخندی یا گریه کنی. یه حسی که درست وسط قلبت سنگینی میکنه، غم نیست شادی هم نیست لعنتی هیچی نیست اما گاهی حتی نمیزاره نفس بکشی. کاش خدا...
-
عنوان ندارد
دوشنبه 15 خردادماه سال 1396 21:42
داشتم حساب میکردم چند روز دیگه مونده تا جمعه چقدر دلم تنگ شده بود برای خونه بودن با مامان، دو نفره، افطاری و ... یه کلیپ دیدم امروز از خانم تازه مسلمان شده آمریکایی.. خانم سهیلا آرین. خیلی سخته خیلی سخت.. وقتی به اینجور آدما نگاه میکنم میگم من کجا اینا کجا. دغدغه من چیه؟ روز و شب کردن. گذروندن بدون هیچ ثمری. باورم...
-
از باد کولر متنفرم!
سهشنبه 9 خردادماه سال 1396 00:07
بدنم انقدر گرمه که کوچکترین تماسم با افراد دیگه به این دیالوگ ختم میشه که تو چرا انقدر داغی؟ و من نمیدونم چرا؟ گرممه اما اصلا تحمل باد کولر و پنکه رو ندارم. تقریبا میشه گفت تحمل شرایط برزخ مانند. تنها شانسی که آوردمم اینه که توی محل کار دم در میشینمم دور از باد کولر. ولی تو خونه مشکل دارم.. به خاطر سرمای کولر همش...
-
داداش بزرگه هم رفت
جمعه 5 خردادماه سال 1396 11:19
دیشب مراسم بله برون داداش بزرگه بود حالا همه متفق القول مگین که مزاسم بعدی حتما مراسم منه!! منم تو ذهنم کل فامیل رو اسکن کردم دیدم واقعا کسی نمونده همه رفتن. حالا هر جا میرم باید به این سوال جواب بدم که کی ازدواج میکنم و به نظرم این احمقانه ترین سوالیه که میشه از یه دختر پرسید. بگذریم... از فردا ماه رمضان شروع میشه و...
-
من هستم
شنبه 19 فروردینماه سال 1396 00:06
الان ساعت ۰۰ روز شنبه است. فردا بابا میره ماموریت و بعدش میره دیدن برادرش در بلاد خارجه و ان شالله چهارشنبه برمیگرده و این یعنی روز پدر نیست... :))) مادر هم به علت ریزش سقف خونه مادربزرگ در خونه ایشون به سر میبرن و نیستن. برادر کوچیکه هم دیروز تولدش بود ، تولد ۲۲ سالگی اما تولدی به عت نبود مادر و برادر بزرگتر نداشتیم....
-
۱۳ به در و اضافات سخن
یکشنبه 13 فروردینماه سال 1396 11:38
امروز سیزده به در است و ما در خانه ایم. مامان هم آش درست کرده برامون و سکنجبین. حیف صد حیف که من از خوردن کاهو منع شدم ولی فکر نمیکنم دو سه تا برگشو خوردن مشکلی ایجاد کنه . نم نم بارونم داره میاد و طبیعت زیباییهاشو داره به رخ میکشه. از فردا هم زندگی به روال عادی بر میگرده و اما روز پدر و تولد برادر کوچکتر.. واقعا...
-
خاطرات خوب
جمعه 11 فروردینماه سال 1396 23:04
حرفها و دیدارهای عیدو تو ذهنم مرور میکنم، بعضی حرفها و تصویرها نباید از ذهنت پاک بشه به خاطر خوبی و اثرگذاریشون. دیروز عمه و شوهر عمه دختر عمه و شوهرش از مهمانهامون بودن. یه جا بحث کمک کردن و اینا شد و شوهر عمه شروع کرد به تعریف خاطره ای در مورد شریک شدن آقایی با حضرت ابوالفضل (ع) و کمکی که بابت عهدی که بسته بود هر...
-
هفته اول ۹۶
شنبه 5 فروردینماه سال 1396 22:02
یک هفته از سال ۹۶ گذشت.. این سالم چشم بر هم زدنی تموم خواهد شد. و معلوم نیست این گردش گردون چه چیزی برامون در نظر گرفته. خوب الان تازه از مسافرت برگشتیم.. روز سی اسفند رفتیم خونه عمه ها و مادربزرگ پدری و روز اول هم رفتیم خونه مادربزرگ مادری.. کلی قوم و خویش دیدم از دور و نزدیک خیلی خوب بود روز دوم هم راهی محمودآباد...
-
آخرین شب سال ۹۵
یکشنبه 29 اسفندماه سال 1395 20:43
دیشب با مامان رفتیم فلکه صادقیه.. خیلی شلوغ بود از دست دستفروشا خیابان اصلی رو بسته بودن خیلی خوب بود من و مامان کلی خرید کردیم البته ریز و خورده.. امروزم دوتایی افتادیم به جوون خونه و خدا رو شکر خونه تکونی تموم شد. فردا شب سال نو شده. امیدوارم طعم خوش زندگی رو تو سال ۹۶ بچشیم. باید یکی دو تا هدف کوچولو حالا مادی یا...
-
۲۵ اسفند
سهشنبه 24 اسفندماه سال 1395 22:54
۲۸ سال پیش شبی مثل امشب؛ آخرین شبی بوده که من در تاریکی رحم مادرم بودم. روز بعد یعنی ۲۵ اسفند به چه امیدی پا با این دنیا گذاشتم؟ جواب این سوال رو نمیدونم. چقدر زود گذشت این سال ها. وقتی به جاده پشت سر نگاه میکنم احساس خوبی به خودم ندارم. آینده پر ابهام پیش رو هم باعث میشه شب سالگرد تولدم طعم تلخی داشته باشه تلخ تلخ.
-
داره تموم میشه!
پنجشنبه 19 اسفندماه سال 1395 19:58
توی این روزای آخر سال فقط میتونم بگم خدا رو شکر که امسال داره تموم میشه
-
:-))
یکشنبه 15 اسفندماه سال 1395 22:39
معمولا وقتی یه مدت نمی نویسم یه بلایی سرم اومده اوایل اسفند بود فهمیدم یه کیست بزرگ جامد هشت سانتی که بهتر بگم غده توی شکمم دارم. بعد از تستای سرطان و ... که دادم و احوال نابسامانی که داشتم اطبا دستور جراحی دادند.. ولی بنده تا این لحظه مقاومت کردم و تصمیم به دارودرمانی گرفتم و لازم به گفتن نیست که هر لحظه این روزها...
-
شجاع!
شنبه 30 بهمنماه سال 1395 21:16
دلمو زدم به دریا.. هر چی تو دلم بود به سرپرست واحد گفتم.. نوشتم البته در تلگرام! باید اشکامو میدیدید که گوله گوله می اومدن.. انگار آب سد لبریز شده بود میدونم که بعدا پشیمون میشم ولی حداقل دلم نمی سوزه میگم گفتم و چیزی نشد.
-
آدم مهربون
پنجشنبه 28 بهمنماه سال 1395 19:38
بعضی محبتا الکین.. بیخود و مصنوعی. یعنی طرف خودشم میکشه ها اما محبتش خالص نیست نمیچسبه به دل آدم.. اما بعضی ها هستند که کاری هم نمیکنن ها اما همون یه لبخندشون میشه کلی قوت قلب برات.. کلی انرژی هست تو نگاهشون. ای خدا قسمت کن برای همه و برای من. خواهش میکنم التماس
-
بی حوصله
پنجشنبه 28 بهمنماه سال 1395 17:16
میگه یه چیزی بپرسم ازت؟ میگم بپرس. میگه تو که نه شوهر داری نه بچه داری نه مشکلی نه قسطی، پس چرا هر چی بهت میگم میگی حوصله ندارم! من الان ارتباط حوصله و موارد اعلامی رو متوجه نمیشم. دلم میخواست بهش بگم، حوصله ندارم یعنی حوصله ندارم. به این دلیل که متنفرم ازتون. من از خودم از شماها و دوباره از خودم خستم.. فکر نمیکنم...
-
تنبیه
یکشنبه 24 بهمنماه سال 1395 23:12
ذهن خالی.. مغز خاموش .. لبخند بی روح معلم کلاس دومم مشکل کلیه داشت و جاشو داد به یه معلم جایگزین.. معلم جایگزین که الان نه اسمش یادمه نه تصویرش خیلی مهربون بود و من زمان اون نمره های بهتری میگرفتم . خاطره ای که الان بعد از دیدن عکس تنبیه دانش آموز کرمانی توسط معلمش یادم افتاد مربوط میشه به وقتی که معلم اصلیمون برگشت؛...
-
غار نورد خسته
شنبه 23 بهمنماه سال 1395 23:01
دیروز از طرف شرکت رفتیم تور.. غار چال نخجیر.. خوب بود جای دوستان خالی. غار جای عجیبیه. وقتی روی زمین راه میری فکر نمیکنی همچین چیزی درست زیر پاته و چقدر با اطمینان قدم برمیداری!! بدنم کوفتس.. نزدیک دو کیلومتر توی غار راه رفتیم اونم با پستی و بلندی های فراوان.. رمق نداشتمو گرفته.
-
نقطه سر خط
چهارشنبه 20 بهمنماه سال 1395 13:44
فکر کنم این اولین بار باشه که توی ساعات اداری دارم پست میزارم! اونم با اینترنت مفت شرکت.. اوه اوه حق الناس! خوب اگه دو سال پیش بود برام مهم بود اما الان نه. دیگه کم کم میخوام دستامو به حالت تسلیم ببرم بالا. حالم نمیخواد خوب بشه دیگه مگه زوره؟؟؟ از این رفت و برگشتای عین یو یو خستم. خیلی خسته
-
چرا؟؟
یکشنبه 17 بهمنماه سال 1395 23:12
این قضیه زندگی و فکر کردن دست از سر من برنداشته. از فکر کردن به زندگی که به جایی نرسیدم الان بیشتر به اخلاق و رفتارای خودم فکر میکنم. یه مورد جالب در مورد خودم کشف کردم. امکان نداره، یعنی امکان نداشته من یکی رو دوست داشته باشم و اونم حس متقابلی به من داشته باشه.. و امکان نداشته، کسی من رو دوست داشته باشه و من حس...
-
کش زرد
شنبه 16 بهمنماه سال 1395 16:59
توی سرویس نشستم.. ته ته کنار پنجره. کش زرد رنگ به دستمه. حالم مثل آدم خوابیه که تازه بیدار شده و شاید هم مثل معتادی که تازه قبول کرده که معتاده. امروز ظهر در حین کار کردن یهو به خودم اومدم دیدم همکارام دو گروه شدن و دارن حرف میزنن و میخندن و من تک و تنها در حال کار کردنم.. تلخندی روی لبهام نشست که تا الانم هست.. فکر...
-
مسکن با دوز پایین
جمعه 15 بهمنماه سال 1395 21:47
دیشب نشستم برای خودم یه سری هدف های کوچولو کوچولو نوشتم که زود بهش برسم و حالم خوب بشه. دوباره کش بستم به دستم که هر موقع دوباره ذهنم قصد داستان سرایی داشت کشو بکشم تا درد لحظه ای منو به خودم بیاره. میدونم مسکن های موقتی اند اما از هیچی خیلی بهتره.