-
ما جنو تو بسم الله!
سهشنبه 12 بهمنماه سال 1395 23:05
۲۸ سال از خدا عمر گرفتم هنوز نتونستم این قضیه رو درک کنم! چرا وقتی بیشتر تمام تمرکز و انرژیم روی یک موضوعیه و یا اصلا دنبال یک قضیه ای هستم اون اصلا اتفاق نمی افته بعد اگه نخوام هر صدم ثانیه اتفاق میفته... مثلا کاری با کسی داشته باشم و بخوام ببینمش، یارو از کره زمین محو میشه حالا اگه نخوام ببینمش... دیگه اون موقعست که...
-
توان به سقف
دوشنبه 11 بهمنماه سال 1395 21:25
رفتم... رد شدم به همین سادگی. به همین خوشمزگی. سلامی مجدد به حمالی. دیشب اصلا خوابم نبرد، همش خواب میدیدم .. صبح وقتی ضربان قلبمو گرفتم صدوده بود. یعنی قلبم به اندازه کسی که در حال دویدنه کار میکرد اما جسمم خوابیده بود زیر پتو!! من ذهنی ورزش میکنم انقده که توانام .
-
تغییر
یکشنبه 10 بهمنماه سال 1395 22:49
فردا باید برم یه شرکت دیگه مصاحبه... امروز بابا زنگ زد بهم گفت. خیلی نگرانم. تغییر! خیلی سخته. شاید تا الان هی غر غر میکردم اما همیشه وقتی پای عمل در میون میاد آدم جا میزنه. مخصوصا اگه مطمئن نباشی به تصمیمیت وقتی همه چیز مبهمه
-
نفس عمیق
شنبه 9 بهمنماه سال 1395 23:56
دیشب موقع خواب سرم پر شده بود از فکرهای مزخرف. کلی با ملت جنگیدم و دعوا کردم، فکر کنم یه فیلم سینمایی ساخته بودم و آخراش بود که خوابم برد.. فکرهای بیخود باعث شده بود بشم یه کوه آتشفشان! خیلی بیخود و خیلی الکی سر یه حرف ساده یهو ریختم به هم، حدود ساعت یازده بود که دیدم نه نمیتونم دیگه! سریع کاپشنمو برداشتم و زدم بیرون....
-
بهونه
چهارشنبه 6 بهمنماه سال 1395 23:04
نمیدونم واقعا شرایط کاریم خوب نیست و بهم فشار میاد یا اینکه من حال روحیم خوب نیست و دنبال بهونم؛ اما انچه که حقیقی ست کتفمه که به خاطر زمین خوردن دیروز درد میکنه و اشکایی که بیخودی سرازیر میشن و علتشو نمیدونم.
-
برف
چهارشنبه 6 بهمنماه سال 1395 00:29
صبح که بیدار شدم، مامان گفت حواست باشه برف اومده. یادش به خیر بچه که بودم چه ذوقی میکردم به خاطر برف. زمستونا همیشه کارم نگاه به آسمون برای پیش بینی هوا بود که آیا فردا برف میباره یا نه.. برای این کار اصول خاصی هم داشتم! که دقیق هم بودند و خطا توشون نبود. اما این روزا نه به آسمون نگاه میکنم نه ذوقی به خاطر برف دارم....
-
تلاش بیهوده
دوشنبه 4 بهمنماه سال 1395 22:45
مسخرست اما مقالم چاپ شد.. بعد سه سال. من خوشحال نیستم. اسم مقاله رو هم گذاشتم تلاش بیهوده! چند روز پیش توی نمازخونه شرکت یکی از بچه ها حرف جالبی زد.. روی سجاده دراز کشیده بود گفت کاش خدا منو بغل میکرد تا میخوابیدم. کاش خدا من رو هم بغل میکرد که تا ابد میخوابیدم ---------- اینو دیشب خوندم .. جالب بود : -باهام میای بریم...
-
امروز
پنجشنبه 30 دیماه سال 1395 23:12
نمیدونم در مورد امروز باید چه قضاوتی داشته باشم. بزار از دیشب شروع کنم که تا ساعت یک دنبال یه موردی تو اینترنت میگشتم که مدیر ازم خواسته بود تا برای ضایع کردن شرکت رقیب ازش استفاده کنه! و من نمیدونم برای چی ؟، حتما خودشیرینی و خودی نشون دادن ،شش ساعت بی وقفه گشتم و پیدا کردم و توی گروه براش فرستادم. صبح از استرس پاسخش...
-
تراوشات ذهنی قبل از خواب
سهشنبه 28 دیماه سال 1395 23:39
این جا عین غار میمونه.. کاش یه غار واقعی داشتم.. یا مثلا مثل این خونه های خارجی یه راه یا اتاق مخفی توی خونه( این همیشه یکی از خیال پردازی های دوران کودکی من بوده). انقدر ذهنم کار میکنه و جاهای مختلف میره که دلم میخواد موهامو از ته بزنم. دل منه دیگه دیوونست یه تختش کمه.. همین الانم تنگ شده.. دلمو میگم .. دلتنگ مادرم....
-
تنهایی زندگی
پنجشنبه 23 دیماه سال 1395 23:45
امروز امتحان خط داشتم. مهم نیست که امتحان خوب بوده یا نه. مهم اینه که به خاطر این امتحان من زود اومدم خونه و ساعتی با مادر تنها بودم. فارغ از حرفایی بینمون رد و بدل شد؛ من به نکته ای پی بردم. تنهایی در خانواده ما موروثی است. و این درک این موضوع به شدت برام دردناک بود. من با مفهوم زندگی مشکل پیدا کردم، نمیدونم دارم به...
-
کم کم داره دیر میشه
سهشنبه 21 دیماه سال 1395 11:02
جمله ای چند دقیقه پیش از تلویزیون شنیدم که حس دوگانه ای بهم داد هم آرامش و هم ترس و شاید شرمندگی.. آرامش از این لحاظ که قرار برگردی به اصل خودت؛ پیش کسی که توی زندگی تنها همدم و مونس تنهاییات بوده؛ وقتی همه پشتتو خالی کردن اون بوده؛ توی شادی هات توی غم هات؛ توی موفقیت ها و شکست هات.. گاهی خودت نمیفهمیدی ولی اون حواسش...
-
ندارد
دوشنبه 20 دیماه سال 1395 07:26
سلام. هم اکنون در سرویس و در حال رفتن به شرکت برای به دست آوردن یک لقمه نون هستم. امروز جلسه هم داریم :(( صبحونه هم قراره آش و حلیم بخوریم. :)) پنج شنبه آزمون خط تحریری دارم. این کل برنامه من! آیت الله هم فوت کرد.. خدا رحمتش کنه. خداوند ما رو هم از قضاوت و پیش داوری در مورد مردم حفظ کنه. مرگ خیلی نزدیک تر از اونیه که...
-
خانواده بی حواس
جمعه 17 دیماه سال 1395 13:27
دو تا ماهی قرمز داشتیم. از عید. یکیش هفته پیش مرد. فکر نمیکردم مامان انقدر دوسشون داشته باشه. دیشب که الکی داداش کوچیکه گفت این یکی هم مرده؛ مامان خیلی ناراحت شد. پنج شنبه به دوستم میگم مامانم داره افسردگی میگیره .. میگه تو باید حواست بهش باشه . میگم چرا .. چرا کسی حواسش به من نیست؟ نمیدونم چی جواب داد حتما جوابش...
-
Seen
پنجشنبه 16 دیماه سال 1395 16:53
سلام. خوابم میومد خیلی و طبق عادت مزخرف همیشگی داشتم پیامای تلگراممو چک میکردم تا خوابم ببره.. یهو چشمم افتاد به یه پیام قدیمی که برای یکی فرستاده بودم و همیشه خوشحال بودم که ندیده.. دو تیک سبز رنگش که به معنای خونده شدن بود مو رو به اندامم سیخ کرد! یاد جمله معلم ادبیات دبیرستانم افتادم که همیشه میگفت هیچ وقت پیامی که...
-
وسطی
شنبه 22 آبانماه سال 1395 22:34
نمیدونم چرا من همیشه وسطم! فرزند وسط خانواده ام، استعداد متوسطی دارم.. هیکل متوسط.. سلامت متوسط.. موفقیت متوسط.. اوج متوسط بودنم توی روابط اجتماعی مخصوصا گروهیه.. وقتی همه با هم خوبن من تنهام وقتی نه هم همینطور! نه این وریم نه اون وری.. این همه بلاتکلیفی از کجا میاد خدا عالمه..
-
ماساژ
سهشنبه 11 آبانماه سال 1395 00:05
پدر رییس و صاحب شرکتمون مدیر یه قسمتی هستش و اتاقش رو به روی واحد ماست و من هر روز از جلوی در اتاقش رد میشم و به خاطر رعایت ادب باید بهش سلام کنم! این بنده خدا از وقتی پارسال پای من شکست هر دفعه سر این موضوع با من صحبت میکنه و از سرخیرخواهی(حداقل من میخوام اینطوری تصور کنم) تمرین و توصیه های ورزشی و غذایی بهم میکنه....
-
میگرن.. درد.. و دیگر هیچ
یکشنبه 9 آبانماه سال 1395 23:01
نشستم کنج تخت و دیوار، سرم بهتر بگم چشمم دردمیکنه.. دردش از عصری شروع شد به روی خودم نیاوردم تا الان مجبور شدم مسکن بخورم چون میدونم خوب نخواهد شد.. دیگه مسکن هم ندارم اینی که الان خوردم آخریش بود دو یسته مسکن توی سه هفته خیلی زیاده! هر دفعه که سرم اینطوری درد میگیره با خودم میگم که باید برم دکتر اما وقتی خوب میشه...
-
غیبت!
شنبه 8 آبانماه سال 1395 18:07
همین الان از سر کار برگشتم، خیلی خستم به قول آقای همساده له له.. پیرو پست قبلی امروز مثل خاله زنکا داشتم برای دوستم که پنج شنبه نبود گفت و گوی خودم و جناب مدیر رو تعریف میکردم دیگه به انتهای ماجرا رسیده بودیم و وارد راهرو شدیم و دوست داشتم داشت تحلیل و تفسیرشو بهم میگفت که یهو مدیرمون نمیدونم از کجا جلومون سبز شد من...
-
نشونه
جمعه 7 آبانماه سال 1395 11:56
مدیرمون ازمون توی گروه تلگرام خواست یه کاری رو انجام بدیم خوب چون یه قسمتیش به من مربوط میشد در جوابش نوشتم سمعا و طاعتا یعنی چشم.. اونم فوری در جواب من نوشت من تبع الهدی.. نتونستم معنیشو بفهمم و با شناختی که ازش داشتم میدونستم منظوری داره.. سرچ کردم دیدم معنیش به فارسی خودمون میشه ان شاءالله خدا هدایتت کنه.. منم براش...
-
مرخصی
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1395 20:14
امروز نرفتم سرکار همینجوری الکی، بیماری رو بهونه کردم، صبح وقتی ساعت شیش از خواب بیدار شدم وافعا حالم خوب بود اما من بعد از اون گفت و گوی زیبای دیشب تصمیممو گرفته بودم. دلم برای خونه تنگ شده بود الان به این نتیجه رسیدم که واقعا کار بیرون خونه اونم روتین و تکراری و بدون هیچ حس زنگونه ای روح لطیف یه زن رو خراب میکنه حتی...
-
گمشده
سهشنبه 4 آبانماه سال 1395 22:04
-ازدواج کردی؟ -نه -پس حواست کجاست؟ -سکوت بلاخره یکی غیر از خودم این سوالو ازم پرسید.. حواسم گم شده.. کسی ندیدتش؟؟
-
گردگیری
جمعه 30 مهرماه سال 1395 21:03
سلام.. نمیدونم آخرین باری که اومدم کی بود و چی بودو چی نوشتم، حدس میزتم مدت زیادی باشه، آنچه مسلم است آن است که اینجا هم مثل دلم گردگیری اساسی میخواد. توی این مدت که نبودم در رفت و آمد بهشت و جهنم بودم همش، الانم تو برزخم! هنوز در راه پیدا کردن مسیر زندگی ام، گاهی بیخیال میشم و گاهی به شدت درگیر. خلاصه اینکه محتاج...
-
نشد
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1395 01:13
سلام الان ساعت یکه قدیمه یعنی دوازده واقعیه جدید! امیدوارم بلاخره بتونم این تغییر ساعتو درک کنم! البته یه چیزایی میدونم مثل استفاده بهینه از انرژی خورشید ولی به دلم نمی چسبه این تغییر ساعت. بگذریم اصلا یه چیز دیگه میخواستم بگم! دو تا مطلب اومد تو ذهنم امروز. خوب من قدیما خوددار بودم و سعی میکردم بر اساس تشخیص خودم از...
-
امتحان بی هوا
شنبه 27 شهریورماه سال 1395 22:56
جلسه پیش استاد بدون اطلاع قبلی ازم امتحان گرفت، وای که من چه استعداد عجیبی در رد شدن در این مدل امتحان ها دارم! هنوز هم مثل دوران تحصیل شب امتحانیم! استاد میخواست ببینه چقدر یاد گرفتم که متاسفانه ناامید شد. ناراحت نیستم چرا؟ چون زحمت زیادی نکشیده بودم که از بین بره از این که آبروم رفت ناراحتم فقط
-
عزیز
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1395 06:59
الان ساعت شش و چهل هفت دقیقه صبح، صبح به خیر ایران. دیروز مامان عزیزو برد دکتر مجدد، خودشو که نبرد عکساشو برد. عزیز وقتی خونه خودشون بوده از مسجد که میاد بیرون میفته تو جووب.. زانوش ورم میکنه ، بعد از سه چهارروز که مامان به زور میبرش دکتر.. بعد از کلی عکس و سی تی اسکن و.. . میگن باید بستری و جراحی بشه که مامان و دایی...
-
راه زندگی
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1395 10:40
تعطیلاتی که به خاطر ولادت یا عیده رو دوست دارم حسش خیلی بهتر از وقتیه که به خاطر شهادت یا عزا تعطیله. امروزم عیده پس خیلی خوووبه، حتی اگه قرار باشه ناهاردرست کنی به خونه هم برسی. دیروز نه پریروز رفتیم نمایشگاه عمو، خیلی خوب بود کاراش. من بودمو بابا و برادر بزرگه. حالا به غیر از کارا صحبتای عمو برام جالب بود، البته روی...
-
خوب بودن وقتی حالت خوب نیست
جمعه 19 شهریورماه سال 1395 18:16
دارم سعی میکنم خوب باشم :-) حالا اگه نشد بلاخره من سعیمو کردم. نباید فرصت خوب بودن رو از دست بدم حتی وقتی حالم اصلا خوب نیست بقیه چه گناهی کردن. خوب بودن خیلی سادست گاهی.. مثل گوش دادن به کسی که محتاج گفتنه. یا لبخند زدن و گفتن خدا قوت. اما گاهی انقدر حالت بده که حوصله خودتم نداری و دنبال بهوونه ای که بپری به یکی یا...
-
مثل فیلما
جمعه 12 شهریورماه سال 1395 13:00
توی فیلما حالا شاید نوع ایرانیش با چاشنی بیشتر، همیشه یکی هست که سر بزنگا، درست بعد سرآشیبی وقتی اندازه یه مو با افتادن تو دره فاصلست، مثل فرشته نجات پیداش میشه و طرفو نجات میده و میاره تو جاده اصلی. کاش زندگی منم اینطوری بود مثل فیلما.. نمیگم نبوده تا حالا ولی الان توی این موقعیت دوست دارم باشه.
-
الاف
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1395 17:38
انقدر خوابم میاد که میتونم همین جا وسط ایستگاه اتوبوس بخوام.. . ساعت پنج و ربع از سرویس پیاده شدم نه میتونستم برم خونه نه کلاس.. تا میرفتم خونه باید همین مسیرو بر میگشتم اگه هم میرفتم کلاس که رام نمیداد. . حالا کو تا ساعت شیش. تصمیم گرفتم بشینم تو ایستگاه :-\ . اتوبوسا دارن تند تند رد میشن. حالا اگه من اراده کنم که...
-
تولدت مبارک امام رئوف
شنبه 23 مردادماه سال 1395 21:30
سلام آقا. پیش خودم حساب میکنم چند وقت گذشته... درست چند روز قبل از فوت بابابزرگ بود.. بابابزرگ سال چند فوت کرد؟ خوب من 93 فارغ التحصیل شدم، بابا بزرگ سال قبلش فوت کرده بود یعنی میشه دی 92. دی 92 آخرین باری بود که اومدم زیارتت. توی این دو سال اندی هر بار که قصد زیارت کردم نشده نمونشم همین یک ماه پیش.. نمیگم همیشه توی...