-
آلزایمر
پنجشنبه 7 آذرماه سال 1398 08:15
دیشب باز هم از خستگی بیهوش شدم، تنها چیزایی که یادم میاد اینه شام خوردم، اومدم تو اتاقم .. روی تخت نشستم .. دیگه چیزی یادم نمیاد... فکر کنم ساعت نه و نیم هم نشده بود که خوابیدم. خیلی آرومم و کم حرف... ولی ذهنم نه... به همه چی فکر میکنه پردازش میکنه تحلیل و نتیجه گیری! کاش دکمه خاموش داشت. جدیدا حافظم خیلی کم شده...
-
رفیق
دوشنبه 4 آذرماه سال 1398 23:39
من امروز تازه درک کردم میگن دندون درد یعنی چی! قبلا فکر کردم میدونم ولی خیال باطل بود همش. از دندونپزشکی که اومدم بیرون فقط دلم میخواست بخوابم کف خیابون و یه ماشین از روی دهنم رد شه! تازه بی حس بود! سرپرستمون خیلی مدارا کرد که من دو ساعت وسط واحد راه میرفتم از درد و هیچی نمیگفت تازه هی دلداری هم میداد بهم :)) الانم...
-
دیوار
دوشنبه 4 آذرماه سال 1398 03:49
ساعت صبحه و من از خواب بیدار شدم. فکر کنم وقتی خوابیدم ساعت نه بود. خواب این مرگ مصنوعی تنها چیزیه که به من حس آرامش میده. امروز وقت دندونپزشکی دارم. پدر عکس شازده رو تو واتس اپ برام فرستاده زیرشم نوشته استادیار دانشگاه، اقامت در استرالیا. به چشم برادری قیافش بد نیست، خوب الان من باید چی کار کنم دقیقا؟ فکر کنم مثل دهه...
-
آتش فشان
شنبه 2 آذرماه سال 1398 22:55
الان دقیقا شبیه آتشفشانی میمونم که قرار چند دقیقه دیگه فوران کنه... بعضی موقع ها خودتم نمیدونی چی میخوای! امروز صدام کرد و گفت کارتو تا آخر ماه تحویل بده ... این چند وقت منتظر همین جمله بودم ولی وقتی شنیدم حالم خیلی گرفته شد... بیشتر گرفتگی حالم به خاطر شخصیه که باید کارو بهش تحویل بدم. حس بدی دارم بهش.. حسادته؟ اینکه...
-
این روزها
جمعه 1 آذرماه سال 1398 23:47
هیچ وقت فکر نمیکردم اینجا دوباره برام پاتوق بشه. انگار نمیتونم به نبودن شبکههای اجتماعی عادت کنم اینجا جای اونا رو برام گرفته، امروز چند بار به اینجا سر زدم و مطالب وبلاگای دیگه خوندم و حالم بهتر شد، قبلنا که هرازگاهی سر میزدم انگار همه وبلاگ نویسی رو فراموش کرده بودن ولی خوب الان شرایط طوری شده که حضور...
-
حس عمه شدن
جمعه 1 آذرماه سال 1398 00:52
خسته شدم چرا نمیرن؟ جشن تعیین جنسیت هم انجام شد... مهمونا اومدن تا ساعت ده منتظر بودیم دوست عروسمون با بادکنکی که توش با کاغذای رنگی پر شده بیاد و در حرکتی نمادین پدر و مادر بچه بادکنک رو بترکونن اگه داخلش کاغذ صورتی بود بچه دختره و اگه آبی بود بچه پسره، سونوگرافی فقط جنسیت رو به دوست عروسمون گفته بود و هیچ کس خبر...
-
دخل و خرج
پنجشنبه 30 آبانماه سال 1398 08:28
تمام فرشها رو جمع کردیم، وسایل اضافی رو هم همین طور.. خونه کم کم داره آماده مهمونی فردا شب میشه. تا حالا داداشمو انقدر اقتصادی ندیده بودم. اگه قرار بود آبمیوه بخریم تمامی برندها رو نگاه میکرد ببینه کدوم به صرفه تره... وقتی ازدواج نکرده بود از این اخلاقا نداشت و هر موقع با هم بیرون میرفتیم دست میزاشت روی گرون ترین...
-
درک میکنم.
چهارشنبه 29 آبانماه سال 1398 02:11
یکی از عکسای خوبتو بده، پسره دکترا داره، استرالیاست، ۳۵ سالشه.. وضعشون خیلی خوبه. خانوادش میبینن عکسو اول.. احساس حقارت میکنم.. نگاه میکنم تو چشماس اضطراب و نگرانی رو میتونم ببینم بلاخره مادره دیگه نگران دختر ۳۰ سالش.. سرکارم از شدت دندون درد حال حرف زدن ندارم.. بابا زنگ میزنه میگه میخواستم حالتو بپرسم میگم خوبم درد...
-
دندوندرد نصفه شبی شما رو نویسنده میکنه
سهشنبه 28 آبانماه سال 1398 02:37
بیدارم از دندون درد.. درد وحشتناکی کل فکم گرفته، دلم میخواد گریه کنم. فکر کردم اگه برم دندونپزشکی خوب میشه اما بدتر شد، به خاطر قطعی اینترنت دندونپزشکی نتونست استعلام بگیره و گفت باید هزینه رو آزاد پرداخت کنی! پول نداشتم فقط به اندازه ای داشتم که روی دندون رو باز کنه بعد تخلیه و پانسمان... گفت این خیلی ملتهب شده حتما...
-
درددل
شنبه 27 مهرماه سال 1398 22:19
بعضی موقع ها همه چی به نظرم مسخره میاد. الان که این شانسو داشتم که ببینم پشت پرده زندگی بعضی آدمها رو، اونایی که ویترین زندگیشون خیلی قشنگه و کوچکترین توجهشون بهتون قند تو دلت آب میکنه. میبینی ته تهش هیچی نیست. چقدر عمرم صرف اینجور آدما شده، به دست آوردن توجهشون :/ الان راحتم دیگه فکر نمیکنم به این چیزها. همه چیز برام...
-
زمین گرده!
یکشنبه 21 مهرماه سال 1398 22:25
نوشته ۱۳ مهر ۹۷ رو ببین! همین حوالی سال پیش! حالا من رفیقشم! حالا میخوایم با هم بریم خارج! حتما خوبه! نه؟
-
تصمیم جدید
یکشنبه 21 مهرماه سال 1398 22:12
یوگا پیشنهاد آناهیتاست، میگه خوبه به آدم آرامش میده نزدیک شرکت یه کلاسش هست. هیچ وقت خودمو تصور نمیکردم که برم کلاس یوگا... البته هنوز هم نرفتم فقط تصمیمشو گرفتم. اگه خدا بخواد و زنده و سالم از هند برگشتم عملیش میکنم.
-
یه شب از این شبهام
یکشنبه 21 مهرماه سال 1398 08:14
با صدای سکوت از خواب بیدار شدم. همه جا تاریک بود ... کجا بودم؟ چند ثانیه طول کشید تا اتاقم رو به یاد بیارم. اه این سردرد کوفتی. باید مسکن میخوردم، بلند شدم چقدر گرم بود. چراغ رو روشن کردم، مسکن خوردم.. پرده رو کشیدم بالا.. یه نسیم خنک خورد به صورتم. چراغ رو خاموش کردم.. خزیدم کنج تخت پتوم رو بغل کردم... ۴ ساعت گذشت .....
-
من هنوز زندم...
شنبه 2 شهریورماه سال 1398 00:26
سلام. انقدر توی این مدت ماجرا داشتم که قابلیت تبدیل به رمان رو داره... چی بگم؟ الان که دارم اینا رو مینویسم در بدترین وضعیت جسمانی هستم.. دو تا غده توی بدنم هست یکی نه سانت و اون یکی چهارسانت.. باید برم زیر تیغ اما نمیشه.. به خاطر پرکاری غده تیرویید به شدت ضعیف و لاغر شدم .. کارم توی شرکت بیشتر شده، پر استرس .. هر روز...
-
یکی خلاص کنه منو...
جمعه 27 اردیبهشتماه سال 1398 01:28
چه جوری میشه دل کند؟ چه جوری میشه دوست جدید پیدا کرد؟ دورنمای آدما خوبه ولی وقتی بهشون نزدیک میشی از بوی تعفنشون بهت استفراغ دست میده. یکی منو خلاص کنه از خودم، یکی منو خلاص کنه از بقیه.
-
گیتار
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1398 20:54
از کلاس گیتار برگشتم خدا شاهده دو ماهه دارم میرم ولی دریغ از یک آهنگ درست درمون، گیتار انتخاب من نبود من همیشه پیانو دوست داشتم. فکر کنم تابلوئه که دارم بهونه میارم برای ول کردن کلاس. الان پسر همسایه داره پیانو تمرین میکنه فکر کنم روزی دو ساعت رو حداقل تمرین میکنه حالا من یک دقیقه هم تمرین ندارم در روز. بعد جالبه...
-
تولد داداش
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1398 01:27
داداشم امروز ۲۴ ساله شد.. باورم نمیشه انقدر بزرگ شده باشه. ان شالله موفقیتشو ببینم شادیشو ... ان شالله برسه به هرچی که دلش میخواد. خوبم خدارو شکر.. امروز کمی متفاوت تر از روزهای قبل بودم دارم سعی میکنم چند عادت بد رو اصلاح کنم... سخته مخصوصا وقتی دیگران طبق عادت گذشته باهات برخورد میکنند... باید صبور بود..
-
فن مرگ بروسلی
شنبه 17 فروردینماه سال 1398 00:59
من بهش میگم فن مرگ بروسلی، بچه بودم خیلی بروسلی رو دوست داشتمش، دوست داشتم مثل اون قوی باشم و همه رو بزنم.. تا یه مدت بعد دیدن فیلماش جو گیر بودم و لگد پرت میگردم این ور اونور، هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز این فن مرگ روی خودم اجرا بشه... توی گروه بعد از چهارسال show احترام به عقاید و ... فرمودن مسایل دینی چیزی جز خرافه...
-
۱۳ بدر
چهارشنبه 14 فروردینماه سال 1398 01:40
من که هیچی نفهمیدم از این سیزده به در. کلش را در خانه بودم. دو روز دیگه همینطور بارون میومد از کل ایران فقط یه جزیره قله دماوند باقی میموند... کار جدید قبول کردم.. نمیدونم چقدر واگذاریش به من جدیه و چه اتفاقی خواهد افتاد .. نمیدونم باید قبول میکردم یا نه ... ان شالله خیره
-
پراکنده نویس
شنبه 10 فروردینماه سال 1398 23:07
جدی جدی خیلی زود میگذره ها.. دو روز دیگه ۱۳ بدره نمیدونم چی کار کنم عفونت گلوم خوب بشه... درد دارم همش.. خستم کرده امروز مدیر بهمون پیتزا داد. دیشب تا پاسی از شب به خاطر استرس خوابم نبرد یه مرگیم هست ولی نمیدونم چه مرگمه وای امروز یکی از آقایون همکاری که توی یه استان دیگه فعال هستند بهم زنگ زد گفت ان شالله امسال...
-
من میتونم؟
جمعه 9 فروردینماه سال 1398 18:35
منتظریم تو ماشین، مامان رفته نون بخره و بقیه پول نانوایی رو بده، بیشتر نیتش همین دومیست. داداش کوچیکه الان ماشین خواست ندادم بهش، یادمه یه زمانی تو همین وبلاگ وقتی پدر و برادر داشتن سر ماشین دعوا میکردن نوشتم اگه من ماشین داشتم میدادم بهش... خدا نشسته ببینه چی میگیم بزاره تو کاسمون پس خیلی باید مراقب حرف ها و...
-
گذشته
چهارشنبه 7 فروردینماه سال 1398 00:46
حسرت میخورم وقتی بعضیا میگن از هیچ کاری تو گذشته شون پشیمون نیستن و اگه دوباره به دنیا بیان دوباره همینطوری زندگی میکنن. نمیدونم چی شده که این حرفا اومده تو ذهنم، اینجا جای خوبیه برای خالی کردنش. من پشیمونم از خیلی کارها که کردم و از خیلی کارها که نکردم حتا از خیلی از کارهایی که الانم میکنم پشیمونم. از خیلی از کارها...
-
الکی :))
شنبه 3 فروردینماه سال 1398 13:14
سلاااااااام. سال نو مبارک:)) خوبید؟ من خوبم خدا رو شکر :)) لب تر کن من میمیرم باز از تو جوون میگیرم لب تر کن شاید زیروشد تقدیرم :)) اهنگ احسان خواجه امیریه از دیشب ناناستاپ دارم گوش میدم. باید بشینم یه چندتا تصمیم درست حسابی برای ۹۸ بگیریم نمیشه اینطوری :)) هی میخندم الکی اینطوری :)) داشتم فکر میکردم حذف کنم اینجارو.....
-
سی ساله
جمعه 17 اسفندماه سال 1397 22:05
چند روز دیگه سی رو رد میکنم. اینجا رو دوست دارم میتونی خود خودت باشی بی هیچ سانسوری
-
عزت نفس
دوشنبه 1 بهمنماه سال 1397 23:43
تا ساعت ۶.۳۰ شیفت بودم، یک ساعت منتظر موندم کارش تموم شه.. بعد با هم رفتیم یه کافه، غذا سفارش دادیم.. غذامونو آورد همون موقع تلفنش زنگ خورد... رفت... من موندم، یه کافه خالی و غذایی دست نخورده... همین.
-
پشت پرده
دوشنبه 17 دیماه سال 1397 01:07
در راستای پست قبلی، امروز شنیدم که مدیر خواسته پیامشون بی کم و کاست به من منتقل بشه، چون احساس کردن من هوا برم داشته که پشتم گرمه. خُرده هوشی که دارم بهم میگه منتظر بهونه بوده که اتمام حجت کنه، بعد قضیه خانم دکتر منتظر فرصت بوده، میخواد بهم بگه پاتو از گلیمت درازتر نکن. فکر میکنه دارم موش میدوئونم تو رابطشون... نمیگم...
-
وقتی تهدید به سرویس دهان میشی!
یکشنبه 16 دیماه سال 1397 00:14
سرپرست تازه از مسافرت یک هفته ای برگشته بود قرار بود عصر برای ما دوستان از خاطراتش تعریف کنه. حضور یکی از بچه ها باعث شد که این کارو نکنه، منو صدا کرد و گفت ما میریم این رفت برمی گردیم. منم که عصر شیفت بودم گفتم باشه. تا رفت داخلیش زنگ خورد، برداشتم دیدم آقای مدیره! گفت سرپرست کجاست؟ گفتم رفتن! گفت از واحد خارج شد یا...
-
نور
جمعه 16 آذرماه سال 1397 19:58
کمی حواسپرتم و کمی گیج، حافظه ام درست کار نمیکنه. احساس میکنم از فکر کردن زیاد موهام ریخته و داره میریزه. همه کارها رو نصفه نصفه انجام میدم. دلم تنگه برای نور خورشید، این هوای ابری پاییز حالمو بد میکنه تا جاییکه گاهی صبحها احساس تنفر دارم نسبت به این فصل. دلم خونه قبلیمونو میخواد، اتاقمو و پنجره ای که رو به روی...
-
رانندگی
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1397 16:13
دیروز کلی رانندگی کردم تازه فهمیدم ترافیک ترافیک که میگن یعنی چی!! یه جاهایی دلم میخواست بزنم کنار فرار کنم. نمیتونم درک کنم چرا همه نمیتونن پشت سر هم آروم حرکت کنن چرا هی میپیچن جلوی هم! صبح اول رفتم دنبال دوستم بعد با هم رفتیم سر کار.. عصر هم رفتم دکتر و بعد برگشتم خونه. فکر کنم سه ساعت و نیم رانندگی کردم. خوب بود...
-
رانندگی
جمعه 20 مهرماه سال 1397 22:59
سلام. حالم خوبه خیلی. دیشب بچهها گفتن بریم پاسداران صبحونه. منم رفتم. با ماشین خودم! یه مسافت طولانی رو رانندگی کردم. تونستم :) بعد که برگشتیم خونه با مامان و بابا رفتیم بهشت زهرا.. سر قبر پدر دوستم هم رفتم دیدم همه راست میگن که الکی گفته مادرش مرده! شاید اگه آدما انقدر تو محبت کردنشون خسیس نبودن این بنده خدا هم برای...